از بنى اعمامش بدهى ! گفتم : فداى تو شوم ! بلى چنين است . فرمود كه چون زر را به او خواهى داد خواهد گفت به من كسى را نشانده كه فلان متاع از براى من بخرد ، نشانش بده و چون به آن مرد برخوردم و زرش را دادم همان التماس نمود و من خدمت كردم .
و در آن راه شتر دارى از من التماس كرده بود كه رخصت حاصل كن تا من به خدمت آن حضرت برسم و مطلبى كه دارم عرض نمايم . چون به خدمتش رسيدم سفرهاى در ميان بود و جمعى حاضر بودند و مرا فرصت نشد كه التماس شتردار را عرض نمايم در اثناى اكل ، خادمى را فرمود برو فلان شتردار را كه از فلان جا آمده بطلب كه مطلبى دارد !
و ايضا همين شخص مذكور نقل نموده « 1 » كه مرا به گل خوردن عادت شده بود و به هيچ وجه دفع نمىتوانستم كرد . روزى به خدمت آن حضرت رفتم و گفتم :
دعائى كنيد . فرمود كه حق تعالى آن خواهش را از تو دور كرد و بعد از آن ديگر مرا ميل به آن نشد و هيچ چيز نزد من دشمنتر از گل خوردن نبود .
و ايضا در كشف الغمه مذكور و در مهج الدعوات مسطور است « 2 » و از حكيمه دختر امام رضا عليه السّلام مروى است كه او گفت : بعد از فوت برادرم به ديدن زوجهء او امّ الفضل رفتم و بعد از آنكه بسيارى بر او گريست و از صفات مرضيهء او مذكور شد گفت : اى عمه ، اگر خواهى به نقلى عجيب از او تو را خبردار گردانم كه مثل آن نشنيده باشى ؟ گفتم : بگو . گفت : روزى در خانهء خود نشسته بودم كه زنى خوب صورت و خوش محاوره به ديدن من آمدم پرسيدم كه تو كيستى ؟ گفت : من از اولاد عمار ياسرم و زن ابو جعفر محمد بن على . در حضور او خود را ضبط نمودم چون رفت حسدى و غيرتى كه زنان را مىباشد چنان در من اثر كرد كه ضبط خود
هامش
( 1 ) . كشف الغمه ج 3 ، ص 151 .
( 2 ) . كشف الغمه ج 3 ، ص 154 ؛ مهج الدعوات ص 52 .