بدرههاى زر و جواهر بر قواد و حجاب « 1 » بخش كردند و بعد از آن عوام الناس را عطاها نمودند و خلعتها دادند و از كافّه خلق بغداد كسى نماند كه از آن فيض محروم بوده باشد يا به فيضى ديگر نرسيده باشد و تا مأمون در قيد حيات بود امام عليه السّلام معزّز و مكرّم بود و روايت نمودهاند يك بار امّ الفضل از مدينه شكايت شوهر به پدر نوشت كه كنيزان خاصه دارد و فلانه را متعه كرده است و با من چنين كرده و چنان گفته .
مأمون در جواب دختر نوشت كه من تو را به او نداده بودم كه حلالى را بر او حرام كنم ، هرچه مىكند او مىداند و اگر بار ديگر شكوه او مىكنى يا مىنويسى حكم به قتلت مىكنم و زنهار از تو چيزى سر نزند كه از آن ملالى به آن حضرت رسد .
و صاحب كشف الغمه از جمله معجزاتى كه از آن حضرت نقل كرده « 2 » يكى اين است و به غير از او بسيار كسى نقل كردهاند از على بن خالد كه گفت : در سامره شنيدم كه مردى را از شام آوردهاند و در زنجير است كه دعواى نبوت كرده است من به ديدن او رفتم ديدم مردى است با كمال عقل و فهميدگى گفتم : قصه خود را بگوى .
گفت : در شام مكانى است كه آنجا سر مبارك حسين عليه السّلام را مدتى گذاشته بودند الحال محل استجابت دعا است ، من در آن مكان مجاور بودم كه شخصى پيدا شده به من گفت برخيز ، چون برخاستم در خدمت او چند قدم راه رفتم خود را در مسجد كوفه ديدم از من پرسيد كه اينجا را مىشناسى ؟ گفتم : اين مسجد كوفه است . دو ركعت نماز گزارد و من نيز موافقت نمودم و از آنجا بيرون آمده اندك راهى رفتيم ، خود را در مسجد الحرام ديدم ! طواف خانه نموديم و نماز طواف گزارديم و چند قدم راه رفته خود را به مكان خود ديدم ! پس ، از من غايب شد و من متحيّر بودم و هميشه در اين فكر بودم تا آنكه بعد از سالى ، باز در همان وقت شب پيدا شد و من از ديدنش خشنود شدم و مرا امر به رفاقت نمود و بعينه هر آنچه در سال گذشته به
هامش
( 1 ) . و سازنده و خواننده ( كاشف الحق ص 444 ) .
( 2 ) . كشف الغمه ج 3 ، ص 149 .