مرا از مدينه به يك دم به اينجا آورد مىتواند كه به اين خانه داخل كند !
گفتم : تو كيستى ؟ فرمود : من حجت خدايم بر تو و بر جميع شيعيان ، منم محمد بن على و به جانب پدر متوجه شد و او امر فرمود مرا كه با او داخل حجره شوم و چون پدر را چشم بر پسر افتاد او را به خود نزديك ساخته به سينهء خودش چسبانيد و ميان دو چشمش را ببوسيد و با هم به چيزى كه مفهوم من نبود تكلم نمودند و بر لب پدر چيزى از برف سفيدتر ظاهر شد و پسر آن را بلع نموده بعد از لحظهاى امام محمّد تقى عليه السّلام به من فرمود : يا ابا الصلت ، به اين خانه داخل شو و مغسل و آب بيرون آور . گفتم : فداى تو شوم ! درين خانه مغسل و آبى نيست . فرمود كه هرچه به تو مىگويم بشنو . چون به درون رفتم هر دو حاضر بود ! بيرون آوردم و دامن بر ميان بستم كه مددش نمايم فرمود كه با من كسى هست كه مرا مدد كند ، تو فارغ باش و پدر را غسل را داده فرمود : كفن و حنوط را از حجره بيرون آور . به درون رفتم كفن و حنوطى كه هرگز در آن خانه نبود حاضر ديدم و بيرون آوردم . پدر را كفن نموده نماز بر او كرد فرمود : تابوت را بيار . گفتم : به نزد نجار روم و بگويم كه تابوت بسازد ؟ فرمود كه در همين خانه حاضر است بيرون آر ! به درون رفتم تابوتى ديديم آن را بيرون آوردم . پدر را در تابوت گذاشته دو ركعت نماز گزارد و هنوز فارغ نشده بود كه ديدم تابوت از زمين جدا شده بلند شد و سقف شكافته شد و تابوت ناپيدا شد .
گفتم : يا بن رسول اللّه ! همين لحظه مأمون خواهد آمد و پدرت را از من خواهد طلبيد چه جواب گويم و چه چاره كنم ؟ فرمود كه ساكت باش كه عن قريب بر مىگردد و نمىدانى كه اگر پيغمبرى در مشرق باشد و وصى او در مغرب البته جمع مىكند حق تعالى ميان روح و جسد هر دو ! بعد از لحظهاى باز سقف شكافته شده تابوت به جاى خود قرار گرفت و امام محمد تقى باز او را از تابوت بيرون آورده بر فراش خوابانيد و آن تابوت ناپيدا شده گفتى كه مگر آن حضرت را غسل نداده و كفن
حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 876
مساهمون: المحقق الأردبيلي
ص٨٧٦