تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 875

مساهمون:

ص٨٧٥
بيارند امكان ندارد كه به قدر وجبى كنده شود ، اى ابو الصلت ، در قبر من در طرف سر نداوتى « 1 » خواهى ديد كلمه‌اى كه به تو ياد مىدهم به آن تكلم كن ، آبى خواهد جوشيد كه قبر پرآب شود و در آن ماهيان بسيار به نظرت خواهند آمد نانى كه به تو خواهم داد آن را ريزه‌ريزه كن و در آب ريز تا ماهيان بخورند و چون چيزى نماند ماهى بزرگ پيدا خواهد شد و يك به يك آن ماهيان را فرو خواهد برد و غايب خواهد شد ؛ پس در آن وقت دست بر آب گذاشته كلمه‌اى را كه به تعليم مىكنم بگو ، آن آب ناياب خواهد شد و از آن اثرى نخواهد ماند و اينها را در نظر مأمون خواهى كرد و بدان كه فردا نزد مأمون مىروم و چون بيرون مىآيم اگر سر را پوشيده باشم با من حرف مزن و الّا هرچه خواهى بپرس و بگو . و چون صبح شد لباس خود را پوشيده در محراب به ورد مقرّر مشغول بود كه غلامان مأمون به طلب آمدند . آن حضرت برخاسته متوجه شد و چون مأمون از دور امام عليه السّلام را ديد برخاست و تعظيم نموده ميان هر دو چشمش را بوسيد و در پهلوى خود نشانيد و از آن دو طبق انار و انگور كه به نزدش حاضر بود خوشه‌اى برداشته گفت : انگور به اين لطافت و شيرين تا امروز نديده و نچشيده‌ام . آن حضرت فرمود : بسا انگورهاى خوب كه در بهشت باشد ! مأمون آن خوشه را به دست گرفته پيش آن حضرت برده گفت : اين را بخور . آن حضرت فرمود : مرا معاف دار . باز ابرام نمود گفت : گمان بد به من مىبرى ؟ حضرت امام عليه السّلام از آن خوشه سه دانه انگور گرفته خورد و برخاست . مأمون گفت : « الى اين ؟ » ؛ يعنى به كجا مىروى ؟ آن حضرت فرمود : « الى حيث وجهتنى » ؛ يعنى به آنجا مىروم كه مرا فرستادى و سر را پوشيده از آنجا بيرون آمده با او حرف نزدم تا داخل خانه شد و امر فرمود كه در را ببند و بر فراش خود خوابيد ، درين بودم كه جوان خوش روى و خوش موئى كه گويا امام است بعينه پيدا شده پيش رفتم و گفتم : در بسته بود از كجا داخل شده‌اى ؟ ! فرمود : آنكه
هامش
( 1 ) . نداوت ترى ، نمناكى