تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 878

مساهمون:

ص٨٧٨
بلندى خواهد نشست كه نگاه كند بايد كه تو هم مرتكب آن امر نشوى و صبر نمائى كه خيمه‌اى سفيد در يك طرف خانه زده خواهد شد ، چون خيمه را ديدى مرا با جامهء من بر پشت خيمه برسان و در پشت خيمه بنشين و مبادا به درون خيمه نگاه كنى يا كسى را بگذارى كه نگاه كند كه موجب هلاكت است و درين اثنا مأمون خواهد گفت نه ترا گمان اين بود كه امام را به غير امام نمىشويد ، الحال او در اينجا و پسرش در مدينه ؟ ! در جواب بگو كه اگر كسى تعدّى كند در غسل امام ، امامت او باطل نمىشود و به امامت امامى كه از پس اوست خللى نمىرسد و ما نمىگوئيم كه البته واجب است كه امام را امام غسل بدهد البته اگر او را در مدينه مىگذاشتند به ظاهر نيز امام غسل او مىداد مع هذا ظن من اين است كه بالفعل امام او را غسل مىدهد خفيّة و بعد از آنكه ديدى خيمه ناپيدا شد مرا به طرف قبر من ببر و او خواهد خواست كه قبر پدرش قبلهء قبر من باشد و آن نخواهد شد ، چرا كه اگر جميع كلنگهاى دنيا را كار فرمايند به مقدار پشت ناخنى خاك جدا نخواهد شد و در آن وقت بگو كه مرا امر فرموده كه كلنگ بر زمين زنم تا قبر او ظاهر شود و چون قبر را ديدى در آن قبر مرو تا آب ظاهر شود و قبر را پر خواهد كرد چنانچه برابر زمين قبر را آب بگيرد و ماهيان كه در آن پيدا خواهند شد غايب شوند ، آنگاه مرا به كنار قبر گذاريد كه مرا به درون خواهند برد و مگذار كه كسى خاك بر قبر من ريزد كه قبر خود با زمين مساوى خواهد شد و آنچه به تو گفتم حفظ كن و خلاف آن مكن . هرثمه گويد گفتم : پناه مىبرم به خدا از آنكه بخلاف امر شما عمل نمايم . چون صبح شد مأمون مرا طلبيد و گفت : مولاى خود را از من سلام برسان و بگو تو به نزد ما مىآئى يا ما به نزد تو آئيم ؟ و چون آن حضرت مرا ديد متوجه شده آمد به مجلس ، مأمون او را در برگرفت و پيشانيش را بوسيده و آن حضرت را در دست راست خود بر تخت نشاند و ساعتى با او صحبت داشت ؛ به غلامى ، گفت : از براى ما انگور و انار بيار . من چون اين كلمه را شنيدم صبرم نماند آهسته آهسته