پس رفتم و خود را از ديوار انداختم چون كسى كه ديوانه شده باشد و چون دانهاى كه در تابه باشد قرار نداشتم تا آنكه شنيدم كه امام عليه السّلام به خانهء خود عود نموده بعد از لحظهاى ديدم كه چاكران و غلامان مأمون از پى طبيب و حكيم مىدويدند كه ابو الحسن را بيمارى و علّتى عارض شده و مردم در شك بودند و من يقين مىدانستم كه حال چيست و چون صبح رسيد بانگ ناله و فرياد و فغان از خانه آن حضرت برخاست و چون آمدم ديدم كه مأمون با گريبان چاك در تعزيه نشسته به من گفت : جائى را مقرّر كن و مكانى را پاكيزه ساز كه من مولاى تو را غسل دهم .
گفتم : مرا خبر داده و آنچه آن حضرت گفته بود گفتم . پس مأمون گفت : تو مىدانى . و من منتظر بودم ديدم كه خيمه معهود زده شد و چنانچه مأمور بر آن بودم در پس خيمه قرار گرفتم و آواز تكبير و تهليل و تسبيح مىشنيدم و صداى ظروف و ريختن آب به گوشم مىرسيد و بويهائى در كمال خوبى و خوشى كه هرگز به مشام كسى مثل آن نرسيده بود به مشامم مىخورد و مأمون در بلندى نشسته بود مرا آواز داده همان اعتراض كرد و همان جواب شنيد و چون خيمه ناپيدا شد مولاى خود را در كفن كرده و بر سرير خوابانيده ديدم و مأمون و حضّار آمده نماز كردند و چون به طرف قبر آمديم و ظاهر شد كه به كندن آن زمين قادر نيستند من گفتم : به من فرموده كه يك كلنگ بر آن زمين زنم تا قبر ظاهر شود . مأمون گفت : اگر چه عجب است امّا از او دور نيست ! كلنگى بر آن زمين زدم قبرى مهيّا ظاهر شد . مأمون به من امر كرد كه تو در قبر شو و مولاى خود را در قبر بخوابان . گفتم : مرا امر فرموده كه صبر كنم تا آبى كه ظاهر خواهد شد ظاهر شود و فرونشيند و مردمان منتظر بودند كه آبى پيدا شد و جوش زد و تا لب قبر پر گرديد و ماهى به طول قبر پيدا شد و ساعتى حركت كرد و چون آب به زمين فرو رفت ماهى نيز ناپديد شد و چون نعش را به كنار قبر رسانيديم بىآنكه دست كسى به آن حضرت برسد خود به درون قبر رفت . مأمون حضّار را امر نمود كه « هاتوا التراب بايديكم » ؛ يعنى خاك بريزيد به دستهاى خود تا قبر پر شود .
حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 879
مساهمون: المحقق الأردبيلي
ص٨٧٩