پرش به محتوای اصلی

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحه 848

پدیدآورندگان:

ص۸۴۸
على بن موسى الرّضا را طلبيدى و او را مشهور و معروف ساختى و الحال كار به جائى رسيده كه از اينكه بارانى آمده جميع خلق از تو برگشته‌اند و او را مستجاب الدعوه مىدانند ، بلكه اعجازش نام نهاده‌اند و او ساحر و ساحرزاده است و آمدن آن از اتفاقيات بوده او را در اين چه دخل است و يكى از ايشان كه حميد بن مهران نام داشت گفت : اگر خليفه مرا رخصت دهد در ميان خلق با او مباحثه و مجادله كنم و او را الزام دهم و بر خلق ظاهر سازم كه او را علمى و حالى نيست . پس مأمون گفت : اگر توانى كرد بكن كه به نزد من چيزى ازين دوست‌تر نيست و مقرر شد كه در روز معينى علما و فقها و اكابر و اهالى را جمع كنند و او با امام عليه السّلام حرف زند . در روز موعود بعد از آنكه مجلس منعقد شد مأمون كس به طلب آن حضرت فرستاد و التماس قدوم امام عليه السّلام نموده پيغام فرستاد كه مجلس عجيبى منعقد شده و دوست مىدارم كه شما هم حاضر باشيد . چون امام عليه السّلام رسيد ، مأمون برخاست و استقبال نمود . امام عليه السّلام آمده بر جاى خود قرار گرفت . حميد مذكور از جاى خود برخاسته آمد و شروع به هذيان و لاطايل كرده گفت : مردمان را در باب تو عقيدهء فاسد بهم رسيده آمدن باران را به دعاى تو مىدانند و اين از جملهء اتفاقيات است ؛ چه هر چيز را حق تعالى در وقتى مقرر نموده كه در آن وقت مىشود و اين رفعت مقامى كه تو را بهم رسيده از امير المؤمنين است كه پايهء تو را بلند گردانيده و الّا تو را اين حال و مرتبه نبوده و نيست . چون كلامش به اين مقام رسيد ، امام عليه السّلام فرمود كه اگر خلق شكر نعم الهى مىكرده باشند كه ايشان را باران داده باشد مرا نيست كه منع ايشان كنم و اينكه مىگوئى صاحب تو مرا محلى و منزلتى داده باشد و مع هذا حال من با او ، حال يوسف است با حاكم مصر . حميد را شور و شعف زياده شده گفت : باران مقررى را كه ساعتى پيش و پس نتواند شد كرامتى و اعجازى نام نمىتوان كرد ، گويا چنانچه حق تعالى مرغان را به جهت ابراهيم خليل زنده كرد كارى كرده‌اى اگر در آنچه دعوى مىكنى صادقى به اين صورت دو شير كه درين مسند است