على بن موسى الرّضا را طلبيدى و او را مشهور و معروف ساختى و الحال كار به جائى رسيده كه از اينكه بارانى آمده جميع خلق از تو برگشتهاند و او را مستجاب الدعوه مىدانند ، بلكه اعجازش نام نهادهاند و او ساحر و ساحرزاده است و آمدن آن از اتفاقيات بوده او را در اين چه دخل است و يكى از ايشان كه حميد بن مهران نام داشت گفت : اگر خليفه مرا رخصت دهد در ميان خلق با او مباحثه و مجادله كنم و او را الزام دهم و بر خلق ظاهر سازم كه او را علمى و حالى نيست . پس مأمون گفت : اگر توانى كرد بكن كه به نزد من چيزى ازين دوستتر نيست و مقرر شد كه در روز معينى علما و فقها و اكابر و اهالى را جمع كنند و او با امام عليه السّلام حرف زند .
در روز موعود بعد از آنكه مجلس منعقد شد مأمون كس به طلب آن حضرت فرستاد و التماس قدوم امام عليه السّلام نموده پيغام فرستاد كه مجلس عجيبى منعقد شده و دوست مىدارم كه شما هم حاضر باشيد . چون امام عليه السّلام رسيد ، مأمون برخاست و استقبال نمود . امام عليه السّلام آمده بر جاى خود قرار گرفت . حميد مذكور از جاى خود برخاسته آمد و شروع به هذيان و لاطايل كرده گفت : مردمان را در باب تو عقيدهء فاسد بهم رسيده آمدن باران را به دعاى تو مىدانند و اين از جملهء اتفاقيات است ؛ چه هر چيز را حق تعالى در وقتى مقرر نموده كه در آن وقت مىشود و اين رفعت مقامى كه تو را بهم رسيده از امير المؤمنين است كه پايهء تو را بلند گردانيده و الّا تو را اين حال و مرتبه نبوده و نيست . چون كلامش به اين مقام رسيد ، امام عليه السّلام فرمود كه اگر خلق شكر نعم الهى مىكرده باشند كه ايشان را باران داده باشد مرا نيست كه منع ايشان كنم و اينكه مىگوئى صاحب تو مرا محلى و منزلتى داده باشد و مع هذا حال من با او ، حال يوسف است با حاكم مصر . حميد را شور و شعف زياده شده گفت :
باران مقررى را كه ساعتى پيش و پس نتواند شد كرامتى و اعجازى نام نمىتوان كرد ، گويا چنانچه حق تعالى مرغان را به جهت ابراهيم خليل زنده كرد كارى كردهاى اگر در آنچه دعوى مىكنى صادقى به اين صورت دو شير كه درين مسند است
حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 848
مساهمون: المحقق الأردبيلي
ص٨٤٨