و مرا به خدمت آن حضرت دلالت كردند . در آن وقت از عربى كلمهاى نمىدانستم چون به خدمت ان حضرت رسيدم به زبان سندى تكلم نمودم . به زبان من ، مرا جواب داد . پس من به زبان سندى سؤالها كردم جوابها شنيدم و گفتم : حجت خدا بالفعل در عربستان تشريف دارد به طلب او و تفحص اين امر قطع منازل نموده به اين جانب آمدهام . فرمود كه مىدانم و اين خبر به من رسيده ، بلى آن منم هرچه مىخواهى بخواه و هرچه مىطلبى بطلب . پس هرچه خواستم پرسيدم و از آن جمله عرض نمودم كه از زبان عرب چيزى نمىدانم اگر دعا مىفرمودى كه من ملهم به آن مىشدم عنايتى بود . دست مبارك بر لب من ماليد فى الفور بر زبان عرب متكلم شدم به نحوى كه از همه كس بهتر مىگفتم .
و ايضا حسن بن على بن يحيى روايت كرده « 1 » كه دو جامه داشتم كه در وقت احرام بپوشم و در حال احرام وسواسى به خاطرم آمد كه آيا جامهاى چنين را در احرام توان پوشيد يا نه ؟ آن را گذاشته ديگرى را پوشيدم و چون به مكه رسيدم كتابتى با چيزى چند به خدمت آن حضرت فرستادم و فراموش كردم كه از آن جامه سؤال كنم . چون جواب نوشته رسيد در آخر كتاب مسطور بود كه در آن جامه ، احرام مىتوان بست و آن را پوشيدن باكى نيست .
و ايضا محمد بن داود نقل كرده « 2 » كه من و برادرم در خدمت آن حضرت بوديم كه خبر آوردند كه عمّش محمد بن جعفر در حالت نزع است و ذقنش را بسته و دست از او شستهاند ؛ پس در خدمت او رفتيم ديديم كه برادرش اسحاق و فرزندان محمد بر بالين او نشستهاند و مىگريند . آن حضرت لحظهاى نشست و تبسمى كرد چون وقت نماز بود برخاست . ياران گفتند شماتت كرد و به مردن عمش خوشحال شد ! من به خدمتش آمده گفتم : فداى تو شوم ! تبسم تو را حمل بر شماتت كردند .
هامش
( 1 ) . كشف الغمه ج 3 ، ص 94 .
( 2 ) . اعلام الورى طبرسى ص 322 .