تو امام مفترض الطاعهاى و اعتقاد به امامت او كردم و به اين سبب هدايت يافتم .
و ايضا در آن كتاب از عبد اللّه بن مغيره مروى است « 1 » كه گفت : من اول واقفى مذهب بودم و چون به زيارت كعبه مشرّف شدم تزلزلى در خاطرم راه يافت . روزى ملتزم را در برگرفته به خدا ناليدم و گفتم : خدايا ! مرا راه راست بنما . در اين اثنا به خاطرم افتاد كه به مدينه روم و بعد از زيارت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله على بن موسى الرضا را ملازمت كنم . به مدينه رفتم و غلامى را كه بر در بود گفتم كه به صاحب خود بگو كه مردى از عراق آمده سلام مىرساند . شنيدم كه آن حضرت مىگويد كه اى عبد اللّه بن مغيره ! داخل شو . به درون رفتم چون نظرش بر من افتاد فرمود كه حق تعالى دعاى تو را اجابت كرد و تو را راه راست نمود . پس من گفتم كه تو حجت خدائى بر خلقان و امينى از جانب واجب الوجود بر مردمان .
و ايضا در آن كتاب ، از بكر بن صالح روايت نموده « 2 » كه گفت : به خدمت آن حضرت رفتم و گفتم زنم باردار است التماس دعائى دارم كه حق تعالى پسرى به من كرامت فرمايد و آن حضرت فرمود كه دو فرزند خداى تعالى به تو مىدهد . در خاطرم گذشت كه يكى را محمد نام كنم و ديگرى را على ؛ پس به من متوجه شده فرمود : يكى را محمود و ديگرى را امّ عمرو نام كن . چون به كوفه رسيدم پسرى و دخترى متولد شده بودند ، هر دو را آن نام كردم و از مادر خود پرسيدم كه چرا امّ عمرو فرموده باشد ؛ سرّ اين را نمىدانم . گفت : از اين جهت كه مادر من امّ عمرو نام داشت .
و ايضا در آن كتاب مذكور است « 3 » كه اسماعيل بن سندى گفت : شنيدم كه در عرب راهنمائى هست و حجت اللّه وقت است تفحص كنان رفتم تا به مدينه رسيدم
هامش
( 1 ) . كشف الغمه ج 3 ، ص 92 .
( 2 ) . كشف الغمه ج 3 ، ص 95 .
( 3 ) . كشف الغمه ج 3 ، ص 94 .