تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 838

مساهمون:

ص٨٣٨
رطب را از دست داديم و سگ را كشتيم و حيلهء ما ، در او اثر نكرد . و گمانش اينكه زهر در او اثر خواهد كرد . و آن حضرت مسيّب را كه بر او موكل بود و او از مواليان او بود طلب نموده فرمود كه يا مسيّب ، من به مدينه مىروم كه جدّم را وداع نموده عهدى كه پدرم با من كرده به پسرم على تازه كنم و او را امام و خليفه و وصى خود گردانم و او را امر نمايم به آنچه به او مأمورم . مسيّب گويد گفتم : اى مولاى من ! با اين همه دربانان و پاسبانان و حارسان و نگاهبانان من چون درها را بگشايم و شما چون بيرون مىرويد ؟ فرمود كه اى مسيّب ! چه سست اعتقاد بوده‌اى ؟ زنهار كه يقين خود را دربارهء حق تعالى و دربارهء ما قوى كن . گفتم : دعا كنيد كه حق تعالى يقين ثابت به من دهد . فرمود : خدايا يقينش را ثباتى بده ! و بعد از آن فرمود كه آن اسمى كه آصف خواند و تخت بلقيس را نزد سليمان حاضر كرد مىخوانم و خدا مرا با پسرم يك جا جمع مىنمايد و لب مبارك را بجنبانيد ، چون نگاه كردم زنجيرهايش افتاده و از نظر من غايب شد . مرا حيرت دست داده متفكر بودم و در كار خود حيران كه ناگاه ديدم آن حضرت به مكان خود بازآمد و زنجيرهايش به حال اول شد و من به سجده شكر قيام نمودم كه حق تعالى مرا به حال او شناسا گردانيده است و بر سجده بودم كه فرمود : يا مسيّب ! بدان كه من در سيّم اين روز به نزد خداى خود خواهم رفت . پس من از اين سخن گريان شدم . فرمود كه گريان مباش كه پسرم على راهنماى و امام تست ، دست در دامن او زن و غم مخور . من حمد الهى را به جاى آوردم و در شب سيّم مرا طلبيده فرموده كه مرا وقت رحلت است در وقتى كه از تو شربت آب طلب كنم مرا آب دهى و حال مرا چون متغير يا بى ، زنهار كسى را خبر مكن و با كسى كه نزد من باشد حرف مزن و اين رجس يعنى سندى را گمان اين خواهد بود كه مرا غسل و كفن مىكند هرگز اين نخواهد بود و مرا به « مقابر قريش » خواهند برد ، بايد كه قبر من از چهار انگشت