تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 839

مساهمون:

ص٨٣٩
بلندتر نباشد و از خاك تربت ما بر مداريد كه خاك هر تربتى حرام است الّا خاك تربت جدّم حسين كه آن را حق تعالى شفا ساخته به جهت شيعيان و اولياى ما . و در آن وقت كه آن حضرت نشان داده بود ديدم شخصى در پهلوى او نشسته و با او حرف مىزند ، فرموده آن حضرت را فراموش كرده خواستم كه از او سؤال كنم كه تو كيستى ؟ آن حضرت به من صدا رسانيده گفت : ترا نگفته بودم كه حرف نزنى ! من متنبه شده خاموش شدم تا آنكه خبر به سندى رسيد و ارادهء غسل او نمود . به خدا قسم كه من مىديدم كه دست هيچ‌كس به او نمىرسيد به غير از دست پسرش و همهء افعال را او به جا مىآورد و هيچ‌كس او را نمىديد . چون فارغ شد به من گفت : در هرچه شك مىكنى بكن ، اما در حال و كار من شك مكن كه من امام و رهنماى توام بعد از پدر و حجت خدايم بر تو بعد از وى ، اى مسيّب ! حال من ، حال يوسف صديق است كه او برادران را مىديد و مىشناخت و ايشان او را نمىديدند و نمىشناختند . پس آن حضرت را برداشته به « مقابر قريش » بردند و حكم شد كه نعش او را بر روى جسر بغداد بگذارند و منادى ندا كند كه اين موسى بن جعفر است كه رفضه او را امام مىدانستند و جمعى را گمان اين بود كه او قائم مقام منتظر است و نگذارند كه كسى مشايعت او كند كه در اين وقت سليمان بن جعفر با پسران و غلامان و خويشان رسيدند و نعش را از مردم گرفته گريبانها پاره كرده و سرها برهنه ساخته با پايهاى برهنه و خلق بسيار از شيعه و موالى جمع شدند و به هيأتى كه مگر قيامت قائم شده آن حضرت را به مقابر قريش رسانيدند و گويند در آن راه دو هزار و پانصد دينار بوى خوش سوخته بودند و چون خبر به رشيد رسيد كس نزد سليمان بن جعفر فرستاده گفت : حق تعالى تو را جزاى خير دهاد كه صلهء رحم به جا آوردى و لعنت خداى بر سندى بن شاهك باد كه او آنچه كرده به فرمودهء ما نبوده ! ؟ و اين واقعه در بيست و پنجم ماه رجب ، سال صد و هشتاد و سه بود از