دينار زرش داد و چون برخاست كه برود ، كيسهاى ديگر كه چهار هزار درهم داشت به او عطا فرمود و آن حرف را اعاده نمود و چون راهى شد ، آن حضرت رو به جانب اصحاب كرده فرمود كه البته سعى در خون من خواهد نمود .
حضّار گفتند : فداى تو شويم ! هرگاه مىدانى كه چنين است ، چرا اين قسم عطائى به او مىنمائى ؟ فرمود : از جدّم به من رسيده است كه هرگاه خويشى رعايت صله رحم يا خويشى بكند و آن ديگرى در قطع آن كوشد ، خداى تعالى قطع او خواهد كرد ؛ من رعايت صلهء رحم نمودم تا او چون ارادهء قطع رحم كند ، خداى تعالى قطعش كند . و على چون به بغداد رسيد يحيى بن خالد او را به خدمت خليفه برد و اول كلمهاى كه هارون از او پرسيد خبر امام بود و اول چيزى كه گفت ، اين بود كه هرگز در يك عصر دو خليفه نبوده است ، از مشرق و مغرب مالها به جهت او مىآورند و او دهى را به سى هزار دينار مىخواست بخرد و زر را حاضر كرده بود و صاحب ده گفت از اين زر نمىخواهم از زر فلان موضع مىخواهم ، فى الحال آن زر را پس فرستاد از آن زرى كه او مىطلبد فرمود كه سى هزار دينار آورده به او دادند .
رشيد اين گفتگو را در دل گرفته در آن سال به بهانه حج به مدينه رفت و آن حضرت را گرفت و پنهان از خلق به بصره فرستاد و از آنجا به فرمودهء او آن حضرت را به بغداد بردند و در خانه سندى بن شاهك - داروغه بغداد - محبوس شده بعد از آن چندى به حكم هارون زهرش دادند و چندين تن را كه مردمان ايشان را عادل مىپنداشتند و گمان صلاح به ايشان داشتند كه حاضر كردند كه گواهى بر كاغذ نهند كه او به مرگ خود مرده و مردم گمان نبرند كه امام عليه السّلام به زهر هلاك شده و هفتاد كس گواهى نوشتند و على بن اسماعيل چون آن سعى در حق عمّ خود كرد ، هارون حكم كرد كه مبلغ دويست هزار درهمش بدهند و آن زر را به دهى حواله كردند و او كس فرستاد كه بياورند و در انتظار بود كه بيمار شد و در وقتى كه محتضر بود آن زر را آوردند ، چون شنيد گفت : چه كنم مالى را كه مىميرم و مىگذارم . و بعد از آنكه سرّ الأقارب
حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 836
مساهمون: المحقق الأردبيلي
ص٨٣٦