پدر و جدّ او رسول خدا به او رسيده . شامى گفت : اين معنى چون بر من ظاهر تواند شد ؟ هشام گفت : به اينكه سؤال كنى از او هرچه كه خاطرت خواهد ؟ شامى گفت :
ديگر عذرى نماند ، بر من است كه بپرسم . امام عليه السّلام فرمود كه من زحمت پرسيدن را از تو رفع كنم و خبر دهم ترا از راه تو و از سفر تو و از پسر تو و شروع نموده فرمود كه تو فلان روز از خانه بيرون آمدى و در راه در هر منزل فلان ديدى و فلان گفتى و فلان چيز خوردى و فلان وقت روانه شدى و هر يك را كه مىگفت شامى « صدقت و اللّه » مىگفت ؛ يعنى راست گفتى به خدا قسم كه چنين بود و چون اين مراتب را از آن حضرت شنيد گفت : « اسلمت باللّه الساعة » ؛ يعنى الحال مسلمان شدم !
امام عليه السّلام فرمود بگو : « آمنت باللّه الساعة » ؛ يعنى الحال ايمان به خدا آوردم ؛ چه اسلام قبل از ايمان است ؛ چرا كه مدار نكاح و ميراث و حفظ مال و خون به اسلام است و مدار ثواب و گناه بر ايمان است . پس شامى گفت : « راست فرمودى ، اشهد ان لا إله الا اللّه و ان محمدا رسول اللّه و انك وصىّ الانبياء » ؛ يعنى من گواهى مىدهم كه تو امام مفترض الطاعه و وصى پيغمبران و جانشين رسول آخر الزّمانى .
و صاحب كشف الغمّه بعد از نقل اين حكايت گفته « 1 » كه اين خبر با اثبات حجت و دليل امامت متضمن معجزه است كه خبر دادن از احوال غايب و حالات گذشته باشد و بعد از اين حكايت دو حكايت ديگر يكى از ابن ابى العوجاء و يكى ديگر از ابى شاكر ديصانى نقل كرده كه اين دو شخص با آنكه هر يك سرآمد عصر بودهاند و بر روى زمين افضلى از خود نمىدانستند و گمان نداشتند چون به خدمت آن حضرت مىرسند و حرف مىزنند به چه روش ذليل و زبون مىگردند و اعتراف به عجز و نادانى خود مىنمايند ، خوفا للإطاله نوشته نشد .
و صاحب كشف الغمّه در آخر ذكر كرده است « 2 » كه ابو شاكر از آن حضرت
هامش
( 1 ) . كشف الغمه ج 2 ، ص 386 .
( 2 ) . كشف الغمه ج 2 ، ص 390 .