الحديد » ؛ يعنى خدايا ! او را تيزى آهن و تيزى آتش بچشان .
و آن بدبخت بىدين و آن لعين بود كه سر مبارك ابا عبد اللّه الحسين را به دمشق مىبرد و در آن راه شماتت بسيار كرده بود و بىادبىها نموده بود ، راوى گويد : چون به حوالى كوفه رسيدم در بيرون شهر ديدم كه مختار سواره ايستاده است و جمعى كثير در خدمتش قرار دارند و چنان مىنمايد كه انتظارى دارد . سلام كردم بايستاد . بعد از لمحهاى ديدم كه حرمله پليد را دست بسته آوردند . مختار شعف بسيار نموده گفت : الحمد للّه كه خداى تعالى مرا بر تو مسلط گردانيد و فرمود تا پشتههاى نى آورند و آتش عظيم افروختند و آن لعين را بند از بند جدا كرده در آتش انداختند و من چون اين سخن را شنيده بودم و آن كار از مختار ديدم تبسمى نمودم . مختار را نظر بر من افتاده وجه تبسم از من پرسيد . عرضه داشتم كه در مدينه به خدمت امام عليه السّلام رسيدم چنين فرمود و هنوز به شهر داخل نشدهام اين امر غريب را مشاهده نمودم و چون آن گفتگو به خاطرم رسيد تبسم نمودم . مختار مكرر مرا قسم داد كه آنچه گفتى از آن حضرت شنيدى ؟ من قسمها خوردم كه بيان واقع مىگويم . پس ، از اسب فرود آمده دو ركعت نماز گزارد و سجدهء شكر كرده زمانى ممتد روى به خاك مىماليد و مىگريست و بعد از آن سوار شده در خدمتش روان شديم و چون راهش بر در خانهء من بود التماس كردم كه ساعتى بنشينيد و ما حضرى تناول فرمائيد . گفت : در آن وقت كه آن سخن را نقل كردى هنوز چيزى نخورده بودم به شكرانهء آنكه دعاى آن حضرت در شأن من مستجاب شده و آنچه از خداى تعالى طلبيده از من به ظهور رسيده نيت روزه كردم و امروز صايمم و اگر نه دعوت ترا اجابت مىكردم ، حق تعالى ترا جزاى خير دهاد كه اين مژده به من رسانيدى و به خانهء خود تشريف برد . « 1 »
و قاضى مير حسين ميبدى در « شرح ديوان » مرتضوى از تفسير امام حسن
هامش
( 1 ) . كاشف الحق دو سطر اضافه دارد ( ص 363 ) .