تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 619

مساهمون:

ص٦١٩
فروماند و ياران و معاونان أبو بكر سرها در پيش افكندند همهمه در ميان مردم افتاد . عمار ياسر برخاست كه پسران را به خدمت امير المؤمنين عليه السّلام برد كه آن جناب خود در آن وقت به زيارت قبر رسول خدا داخل مسجد شده چون از شرايط زيارت فارغ گرديد مهاجر و انصار همه به يك بار به استقبال آن حضرت رفته هر كسى از ايشان براى نقل آن حكايت و حل آن مشكل بر ديگرى سبقت مىنمودند . پس امير المؤمنين عليه السّلام فرمود : ساكت باشيد كه امروز حكمى كنم كه ملائكه از آن تعجب نمايند . پسران را بخواند و از هر يك پرسيد هر يك گفتند متوفى پدر من است و مال ، مال من . پس حضرت امير المؤمنين سلمان را بخواند فرمود طشتى و فصّادى حاضر كن و قنبر را فرمود كه به گورستان بقيع رو و قبر آن مرد را شكافته استخوانى از او بيار . و چون فصّاد و طشت و استخوان حاضر آمدند ، فصاد را گفت تا يكى از آن دو پسر را فصد نموده و استخوان را در آن خون انداخت ، مطلقا رنگ استخوان تغيير نيافت و خون را به خود نگرفت . فرمود تا طشت را شسته آن پسر ديگر را فصد نموده استخوان را در آن خون انداخت ، خون را جذب كرد به نحوى كه گفتى مگر استخوان خونيست بسته شده و مطلقا سفيدى در آن نماند . پسر دوم را فرمود تو پسر اوئى و مال حق تست . پس مردمان به يك بار نعره برداشتند و بر رسول صلوات فرستادند و گفتند توئى كه غم از دل ما مىبرى چنان كه رسول اللّه مىبرد . أبو بكر و عمر پيش آمده پيشانى آن حضرت را بوسيدند و گفتند : آن روز مبادا كه واقعه‌اى روى نمايد و تو حاضر نباشى . و آن پسر ديگر را نيز از بيت المال چيزى داده تسلى داد .

و اما قضايا و احكامى كه در ايام خلافت عمر خطّاب واقع شد .

يكى آنكه « 1 » دو زن را بر سر پسرى و دخترى منازعت روى نمود و هر يك از آن دو زن مىگفتند پسر از من است و دختر از او ، داورى به نزد عمر آوردند بعد از تأمل
هامش
( 1 ) . مناقب ابن شهر آشوب 2 / 367 ، الغدير 6 / 172 ؛ كنز العمال 3 / 179 با مختصر تفاوت .