غلطانيدند و در آن شب ظلمانى چون آن صداها در كوه پيچيد آنان ناقه مباركه را از آن صدا و غلطيدن دبهها در زير دست و پا اضطراب به هم رسيده نزديك به آن شد كه ثبات قدم و تمكين قوايم را فراموش نموده و رام بودن را به رم كردن بدل كند كه شتربان احسان ازلى و ساربان عنايت لميزلى آن ناقه ميمونه را به عبارت غيبى و اشارت لا ريبى تسكين داد كه « اسكنى يا مباركه » و اضطراب ناقه به اطمينان بدل شد
و چون منافقان ثبات قدم ناقه را مشاهده كردند پردهء بىشرمى بر روى بىحيائى كشيده و با روهاى بسته و چشمهاى گشوده پيش دويدند كه شايد شتر را به قوت دست و حركت پا از كوه بيندازند و در آن حالت حضرت رسالت پناه بانگ بر ايشان زد و حذيفه و عمار هر دو شمشير آبدار كشيده روى به آن جمع بىآزرم كردند و درين اثنا برقى به روشنى آفتاب سر از گريبان عقبه بر آورده منافقان با آنكه رسوا شدند از ترس آنكه مبادا رسواتر شوند روى به گريز نهادند و آن حضرت به حذيفه خطاب نمود كه قوم را شناختى ؟ حذيفه گفت : يا رسول اللّه ! رويهاى ايشان بسته بود . پس فرمود كه ايشان جماعتىاند كه تا روز قيامت منافق خواهند بود پس نامهاى ايشان و پدران ايشان را به حذيفه و عمار ، گفت . حذيفه گفت : آيا چه در خاطر داشتند ؟ آن حضرت فرمود : مىخواستند كه شتر مرا رم دهند كه بيندازد شايد مرا به اين حيله به قتل رسانند . حذيفه گفت : يا رسول اللّه ! چرا به عشيره و قبيلهء ايشان نفرستيم كه سر ايشان را بريده به نزد ما فرستند ؟ آن حضرت در جواب فرمود كه مرا خوش نمىآيد كه عرب گويند محمد صلّى اللّه عليه و آله به رفاقت جمعى با دشمنان مقاتله نمود و چون بر دشمن ظفر يافت قوم خود را به قتل آورد ، پس دست به دعا برداشته فرمود كه الهى اين جمع را به زحمت وبيله گرفتار كن ! حذيفه پرسيد كه « وبيله » چيست ؟ فرمود كه شعلهاى است از آتش كه در دلهاى ايشان افتد و به آن هلاك شوند و بعد از آن حذيفه و عمار را فرمود كه اين راز را پنهان داريد تا آن جمع رسوا نشوند .
حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 431
مساهمون: المحقق الأردبيلي
ص٤٣١