ابن طاوس بعد از نقل اين حكايت فرمود كه از اينجا روشن مىشود كه عمر و اصحاب او بلكه همه اصحاب مىدانستند كه سزاوار امامت و پيشوائى ، آن حضرت است و بر او ظلم رفته و او مظلوم است و ديگران ظالمند و تهديد آن حضرت عمر را هم به قيامت اشاره به اين معنى بود و عمر هم دانست و فهميد و ليكن از سر امر حكومت گذشتن و حق را به صاحب حق تسليم كردن امرى عظيم و كارى مشكل است و دنيا فريبنده و نعيم جنت را ارباب حق و يقين دريابند و يكى از اين دو نقد است و ديگرى نسيه و اهل دنيا اين نقد را از دست نمىدهند كه آن نسيه را اختيار كنند ، گذشتن از اين نقد و دريافتن آن نسيه و طمع از حق ديگران بريدن و حق را به صاحب حق رسانيدن كار مردم ديندار است نه كار پرستندگان درهم و دينار و دوستان دنياى غدار .
و ايضا از حضرت شاه ولايت مروى است كه در زمان حكومت خلفاى ثلاثه مكرر مىفرمود كه
ليبك على الاسلام من كان باكيا * و قد تركت اركانه و معاليه
؛ يعنى بايد بگريد بر اسلام هر كه گرينده است ، چه اركان اسلام و مسائل و قواعد آن از ميان رفت و مردم ترك آن كردند . و پوشيده نيست كه در زمان طغيان امت غصب خلافت امير المؤمنين و جرأت نمودن در نشستن به جاى خاتم النبيين اركان اسلام كه تصريح به ترك آن نموده ، ظاهرا مراد روزه و نماز و ساير مسائل فروع نيست بلكه مراد از ترك اركان ، ترك وصيتهاى رسول خدا و ترك آيات بينات نازلهء من عند اللّه است و ترك اذعان و انقياد و قبول و تسليم نصوصى كه وارد شده در امر خلفاى منصوب از جانب خدا و رسول كه ترك آن موجب ترك ايمان و اسلام است و مىشود كه مراد ، معنى اعمّ باشد كه شامل حكم به ترك ضروريات دينيّه و افعال فروع مليّه است ، چه علم به قواعد و قوانين ملت مطهره منوط و مربوط به اطاعت و متابعت اقوال و افعال اوصياى صادقين و ائمه طاهرين عليهم السّلام پس هر كه سرباز زند از