من حطب و على أبيه مثلها » ؛ يعنى زشت گرداناد حق تعالى زمانى را كه بايد عمرو عاص عامل عمر بن خطّاب باشد ، به خدا قسم كه من ديدهام كه عمر و پدرش هر كدام پشته هيزم بر سر داشتند و مىفروختند و ابن ابى الحديد به عبارتى نقل نموده « 1 » كه ترجمهاش اين است كه لعنت به روزگارى كه من عامل ابن خطّاب باشم ، به خدا قسم كه من او را و پدرش را ديدهام كه هر يك عباى كهنه خشن پوشيده بودند كه به زانوهايشان نمىرسيد و بر گردن هر يك از ايشان پشتهء هيمهء بود و عاص پدر من در جامههاى ابريشمى و ناز و نعمت غرق بود او الحال خليفه است و مرا تابع و عامل او بايد بود .
و ايضا همين ابن عبد ربّه در جلد دوم از همان كتاب نقل كرده « 2 » كه عمر در وقت خلافتش به راهى مىرفت ، زنى از زنان قريش او را ديد گفت : اى عمر ! بايست .
چون عمر ايستاد آن زن گفت : مدتى ما تو را عمير مىدانستيم و ترا عمير مىگفتند - يعنى به تصغير نام مىبردند چنان كه گويند مردك و گاوك و خرك و بزك و سگك - بعد از آن عمر شدى و مدتها عمر بودى حالا امير المؤمنين شدى و ترا به اين نام مىخوانند ، اى پسر خطاب ! از خدا بترس و در حال مردمان به عدالت نظر كن كه عن قريب نه تو ماندهاى و نه اين حكومت ؛
بيست و دوم از مطاعن او آنكه حميدى در « جمع بين الصحيحين » از چندين طريق از « مسند عبد اللّه بن عباس » نقل كرده « 3 » كه طلاق در عهد رسول خدا و در مدت خلافت ابى بكر و دو سال هم در زمان حكومت عمر به اين طريق بود كه اگر در مجلسى سه لفظ طلاق مىگفتند به يكى حساب مىشد ، بعد از آن عمر گفت اين كار بر مردمان دراز مىشود سه طلاق را در يك مجلس قرار داد و تا حال ، اين بدعت
هامش
( 1 ) . شرح ابن ابى الحديد ج 12 / 44 .
( 2 ) . عقد الفريد ج 2 / 350 ؛ همچنين الطرائف ص 468 .
( 3 ) . الطرائف ص 463 از جمع بين الصحيحين ؛ الغدير ج 6 / 178