تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 359

مساهمون:

ص٣٥٩
چنانچه به خاطر من هم گذشته بود ! ؟ امّا اكنون بر من روشن شد كه به سبب آن اعتقاد فاسد و ظلمى كه بر اهل بيت او كرديم معذّب و معاقب خواهيم بود و بدى عاقبت بر من محقق شد . عمر بخنديد و گفت : هذيان مىگويد ! برخاسته با برادرم عبد الرحمن از خانه بيرون رفت پس از رفتن ايشان من گفتم : اى پدر ! بگو لا إله الا اللّه . گفت : به خدا كه نگويم و نمىتوانم گفت كه دوزخ و تابوت نمىگذارند . گفتم : چه تابوت ؟ گفت : نمىبينى تابوتيست در زير همه طبقات دوزخ ، دوازده كس را در آن مىبينم يكى از آن منم و ديگرى عمر و عثمان و معاذ جبل و سالم مولاى ابى حذيفه و ابو عبيدهء جراح و شش تن ديگر و جاى آن غسق است و از شدت حرارت آن دوزخ تابيده مىشود . گفتم : « يا ابت تهذى ! » يعنى اى پدر هذيان مىگوئى ! گفت : « و اللّه ! ما اهذى لعن اللّه ابن صهاك الحبشية هو الذي صدنى عن الذكر بعد اذ جاءنى فبئس القرين » ؛ يعنى به خدا قسم كه هذيان نمىگويم لعنت خدا بر پسر صهاك حبشيه كه او بازداشت مرا از ذكر بعد از آنكه به ما آمده بود يعنى قرآن و از راهنمائى آن مرا محروم ساخت ؛ پس روى بر زمين نهاد « وا ويلا وا ثبوراه » مىگفت تا تسليم شد . پس عمر و عبد الرحمن آمدند و پرسيدند كه بعد از ما چه گفت ؟ من آنچه شنيده بودم گفتم . عمر گفت : هذيان گفته است اما زنهار كه اين راز را پنهان دار و با على بلكه با هيچ‌كس اظهار مكن كه موجب شماتت مىشود . و ابو غسان مالك بن اسماعيل نهدى روايت كرده است كه محمد بن ابا بكر گفت كه در وقت نزع پدرم را به بدترين حالى ديدم با او گفتم : اى پدر ! تو را به بدترين حالى مىبينم ! گفت : اى پسر ! يك كس را بر من مظلمه عمده‌اى است اگر او مرا حلال بكند اميد نجات هست . گفتم : آن مرد كيست ؟ گفت : على بن ابى طالب است ! گفتم : اگر خواهى نزد او روم و التماس به حلى نمايم ؟ گفت : برو . پس نزد امير المؤمنين عليه السّلام رفتم و گفتم پدرم به بدترين حاليست و بدى عاقبت را به جهت ظلمى مىداند كه بر تو كرده است و حقى كه از شما انتزاع نموده و من ضامن شده‌ام
حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 359 | المحقق الأردبيلي / صادق حسن زاده