آنكه به حلوا خوردن مىرود التماس سردارى آن قوم كرده از مدينه بيرون رفتند و چون نزديك شدند و خبر سردارى ابى بكر به ايشان رسيد از بيشه بيرون تاخته جمعى كثير از مسلمانان را به قتل آوردند و باقى شكسته و پريشان به مدينه رسيدند ؛ و بعد از آن عمر خطّاب هوس امارت نموده لشكركشى كرد كه ابى بكر نكرده بود و هر كه را او به كشتن نداده بود اين داد و هرچند كه شرمى نداشت شرمنده و منفعل برگشت .
بار سيّم ، رئيس المنافقين عمرو عاص قدم پيش نهاده گفت : يا رسول اللّه ! معامله جنگ را خدعه و فريبى در كار است اگر مرا بفرستى شايد به مكر و حيله كارى از پيش ببرم و چون رفت همان آش كه در كاسه عمر بن خطّاب كرده بودند در كاسه او هم كردند و دندان مكرش شكست و تير تزويرش بر سنگ خورده جمعى از بقية السيف آن لشكر را به كشتن داده سرداران اول را از شرمندگى خلاصى داد .
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چند روزى صبر نمود چون از دشمن ايمن نبود شير بيشهء شجاعت و پردلى امير المؤمنين على عليه السّلام را طلب نموده گفت : قدم درين معركه كه بايد نهاد كه احوال بدين منوال است كه مىدانى . و چون كرّار غير فرّار قدم در راه نهاد رسول خدا تا مسجد احزاب آن حضرت را مشايعت نموده درباره او دعا فرمود و با جمعى كه نامزد شده بودند كه در خدمت باشند سه سردار سابق را نيز همراه ساخت و آنگاه آن جناب را وداع نموده به مدينه مراجعت فرمود و حضرت امير المؤمنين ، اول راه را گردانيد و بعد از قطع مسافت بسيارى باز به راه در آمده شب مىرفت و روز مىآسود تا به وادى الرّمل نزديك شد و چون عمرو عاص و رفقا را بوى فتح به مشام رسيد ، بنياد نفاق و فساد كرده لشكر را از وحوش و سباع آن وادى ترسانيده هر سه به اتفاق يكديگر لشكريان را توهيم مىنمودند و مىگفتند بهتر آن است كه در بالاى وادى مقام گيريد كه ما اين راه را ديدهايم و محنت از اين باديه را كشيدهايم بر جان شما مىترسيم ! ؟ مسلمانان در جواب گفتند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ما
حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 105
مساهمون: المحقق الأردبيلي
ص١٠٥