تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 50

مساهمون:

ص٥٠
صحيح مسلم نقل كرده « 1 » كه چون امر خلافت به ابى بكر قرار گرفت روزى حضرت امير المؤمنين به مجلس او رفته بعد از حمد و ثناى الهى و نعت حضرت رسالت پناه محمدى صلّى اللّه عليه و آله گفت : « ما يمنع الا نبايعك انكار فضلك و لكنّا كنّا نرى ان لنا فيها حقا فاستبدوه علينا » ؛ يعنى منع نكرد ما را به بيعت كردن به جهت آنكه ما منكر فضل تو بوديم و ليكن ما چنان مىدانستيم كه ما را در اين خلافت حقى است و ديگران براى خود عمل نموده ما را دخلى نداده‌اند و بعد از آن قرابت و خويشى خويش را به رسول خدا و فضايل و احوال خود را ذكر نمود به طريقى كه باعث رقّت حاضران گرديد چون صريح است در آنكه به خلافت أبو بكر راضى نبود و خلافت را به امر الهى ، حق خود دانسته و استحقاق خود را بيان فرموده به هيچ وجه نه عقلا و نه شرعا درست نمىآيد كه در وقتى راضى نبوده باشد و در وقت ديگر راضى شده باشد و در وقتى خود را مستحق آن امر دانسته طلب مىكرده باشد و در وقتى ديگر ، ديگرى را مستحق آن دانسته ترك طلب خود كرده باشد ؛ چه استحقاق ذاتى و عطاى الهى امرى نيست كه در حالتى خالى از آن توان بود يا مخالفت امر خداى تعالى توان نمود ؛ پس اگر در اين باب كسى حرفى گويد به اشتهاى طبع و هواى خود خواهد بود ؛ چگونه تواند بود كه اول ، چنانچه از اعثم كوفى نقل شده ، قوم را از مؤاخذهء ربّانى آگاه ساخته گويد كه عطائى كه حق تعالى به خاندان نبوت كرده به جاى ديگر نقل نكنيد و آخر ، به اختيار خود بيعت نمايد و استحقاق خلافتى كه اولا به جهت خود اثبات فرموده به ديگرى حواله نمايد ؟ ! و ايضا ابن قتيبه « 2 » كه يكى از اكابر اهل سنت است در باب امامت أبو بكر رساله‌اى نوشته و فصلى طولانى در باب امامت او و ابا نمودن على عليه السّلام ذكر كرده و رفتن آن حضرت را به مجلس ابا بكر و تكليف بيعت به او نمودن و حجت بر ايشان
هامش
( 1 ) . شرح ديوان ميبدى ( مخطوط - كتابخانه آيت اللّه مرعشى ) ( 2 ) . الامامة و السياسة 1 / 28 و 29