وأهل عرفان نيز خود در نقد عقل محاسبهگر گفتهاند :
پاى استدلاليان چوبين بود * پاى چوبين سخت بىتمكين بود
يا :
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت * شرح عشق وعاشقى هم عشق گفت
وبه گفتهء حافظ :
اى كه از دفتر عقل آيت عشق آموزى * ترسم اين نكته به تحقيق ندانى دانست
گذشته از اين ، خطاهاى فاحش وگمراهگريهاى بىشمار خردمحوران ، خود شاهد ديگرى است بر اينكه نبايد حتى در قلمروهاى كلامي وفلسفي - كه عرصهء جولان سمند عقلند - زمام تحقيق را به دست عقل وانديشهمحوران بسپاريم تا چه رسد به عرصهء عرفان وعارفان كه عرصهء سيمرغ ووادى پر ريختن عقابان دور پرواز است . به همين سبب ، نهايت خامى است كه در نقد عرفان وشناخت فرقههاى آن به مستشرقان ( زير عنوان مولوىشناس ، حافظشناس ، شهريارشناس ، . . . ) يا فلان أستاذ فلسفه يا كلام وأدبيات دل بسپاريم .
دنياي عرفان ونقد گرايشهاى آن از مبناى نگرش سياسي واجتماعي نيز بسى فراتر است زيرا كه عرصهء آن از محدودهء عقل عملي تجاوز نمىكند پس نارساييهاى شيوهء عقلانى در اين طريقه نيز نمود پيدا مىكند گذشته از اينكه وادى عرفان ومسلكهاى عرفانى وتحليل ريشهها وابعاد آن بسيار گستردهتر از آن است كه در چارچوبهء سياستهاى استعمارى يا حكومتهاى داخلي بگنجد كه در پهنهء وسيع عرفان « قضيهاى در واقعهاى » بيش نيست .
مبناى چهارم كه تحليل خوشبينانه ومبتنى بر دلدادگى است بسيار پر ضايعه ومشكلآفرين است زيرا پيشداورى وبرخورد با مسألهء معرفتي با باور پيشين از همان گام نخست ، پژوهش ما را عقيم مىكند كه « حب الشئ يعمى ويصم » . به گفتهء مولوى :
چون غرض آمد هنر پوشيده شد * صد حجاب از دل به روى ديده شد
البتة اگر به ضايعات اين شيوه با تأمل بيشترى بنگريم خواهيم ديد كه مشكل آن