گفت : اى دختر برادرم . من به همين دليل بود كه نفرت داشتم !
فاطمه گفت : براى نظر ما اعتبارى قايل نشدهاند .
يزيد گفت : آنچه بر شما آمده بدتر از چيزى است كه از شما گرفته شده است .
يكى از اهل شام از آنهايى كه در اين جمع حاضر بودند برخاست و گفت : اى اميرالمؤمنين ! اين كنيزك [ يعنى فاطمه دختر امام حسين ] را به من واگذار تا خدمتكار من باشد !
تن فاطمه به لرزه افتاد . « 1 » پيراهن عمهاش بانو زينب را بهدست گرفت و گفت : عمه جان ! آيا چنين مىشود و بايد خدمتكارش شوم ! ! بانو زينب به مرد شامى گفت : دروغ مىگويى و نابهكارى مىكنى خداوند اينرا نه براى تو و نه براى اميرت ، قرار نداده است .
يزيد به خشم آمد و گفت : بهخدا كه تو دروغ مىگويى . اين براى من است و اگر بخواهم اينكار را هم مىكنم .
بانو زينب گفت : هرگز ، والله خداوند اين كار را براى تو قرار نداده مگر آنكه از دين ما خارج شوى و آيين ديگرى برگزينى .
يزيد در حالى كه از خشم برافروخته بود گفت : از من با اين سخنان استقبال مىكنى ؟ ! اين پدر و برادر تو بود كه از دين خارج شدند .
بانو زينب گفت : تو و پدر و جدّت اگر مسلمان هستيد به دين پدر و برادرم هدايت شديد .
گفت : دروغ مىگويى اى دشمن خدا !
بانوزينب گفت : اى يزيد ، تو اميرى و به ستم دشنام مىدهىو با قدرت خود محكوم مىسازى .
هامش
( 1 ) - فاطمه دختر حسين بن على هاشمية ، مادر عبدالله و مادرش : ام اسحاق دختر طلحة بن عبيدالله التيمية بود . او را فاطمه صغرى گفتهاند تا از فاطمه كبرى دختر على بن ابىطالب ( ع ) متمايز گردد . حسن المثنى فرزند امام حسن ( ع ) با او ازدواج كرد و از او فرزندانى به نامهاى : عبدالله المحض و ابراهيم و الحسن المثلث و زينب آورد . او صاحب سخنرانى مشهورى است كه پس از كشته شدن پدرش ( ع ) در برابر مردم كوفه ايراد كرد ؛ به قول مشهورتر ، در سال 117 هجرى يا 110 هجرى در سن بيش از هفتاد سال وفات يافت ( مرآة الجنان 1 : 184 ، اعلام النساء صفحات 360 به بعد .