روايت شده كه وقتى هيئت كوفيان سر مبارك را به شام آوردند و وارد مسجد دمشق
شدند مروان بن الحكم پيش آنها آمد و گفت : شما روز قيامت از محمد ( ص ) پنهان گشتيد ، هرگز با شما همكارى نخواهم كرد ، سپس ايشان را ترك گفت . « 1 »
وقتى آنها بر يزيد وارد شدند ، يحيى بن الحكم گفت : « 2 »
- لشكريانى در كنار طف [ كربلا ] كه همگى خويشى نزديكى با ابن زياد - بردهاى كه از نسل انگلهاست - داشتند .
- نسل سميّه به شمار ريگهاى بيابان شد ولى از آل پيامبر ، امروز نسلى بهجاى نمانده است .
گفته شده است : وقتى هند دختر عبدالله بن عامر بن كريز - كه با يزيد همبستر بود - آنچه را زحربن قيس و جماعتش گفته بودند شنيد و با چشم خود سر مبارك را در دستان وى ديد ، لباس پوشيد و بيرون آمد و گفت : اى اميرالمؤمنين ، آيا اين سر حسين بن على بن فاطمه دختر رسول خدا ( ص ) است ؟
گفت : آرى .
سپس به مردم اجازه داد تا در حالى كه سر را در اختيار داشت و عصايى در دست كه آنرا زير و رومىكرد حضور يابند . سپس گفت : اين اوست و اين هم ماييم .
الحصين بن الحمام نيز گفت :
- قوم ما زير بار آن نرفتند كه با ما به انصاف برخورد كنند ، شمشيرهايى در دستان ما بود كه از آنها خون مىچكيد .
- سرهاى مردان عزيزى را مىشكافت كه مورد ظلم قرار گرفته بودند .
" ابوبرزة الاسليمي " هم به او گفت : واى بر تو ، با چوبدستىات با [ سر ] حسين بن
هامش
( 1 ) - هرچند بعيد است كه مروان چنين حرفى زده باشد زيرا خود عامل اصلى همهء اين بدبختىها بود ولى ممكن است وجدانش - هرچند خيلى دير - بيدار شده باشد ، ابن اثير يادآور شده كه كسى كه اين حرفها را زده برادرش يحيى بن الحكم ( و نه مروان ) بوده است .
( 2 ) - در الكامل فى التاريخ صفحه 89 ، " يحيى بن اكثم " آمده ولى در الارشاد 2 : 119 و اعلام الورى 1 : 474 و كفاية الطالب 432 ، همانى است كه در متن آمده است .