تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اهل بيت در مصر ( فارسى ) — صفحة 174

مساهمون:

ص١٧٤
سرانجام او را به حضور ابن زياد لعين آوردند ، گفت : سپاس خدايى كه تورا رسوا كرد . پاسخش داد : اى دشمن خدا ، چه چيز رسوايم ساخت ؟ به‌خدا سوگند اگر چشم داشتم از من به تنگ مىآمديد . ابن زياد گفت : اى دشمن خدا ، در مورد عثمان چه مىگويى ؟ گفت : اى بندهء بنى علاج ، اى ابن مرجانه ، تورا چه به عثمان ؟ خوب بود يا بد ، او در حالى به ديدار خدايش شتافت كه براى پس از خود كسى را برگمارد كه به عدالت قضاوت كند . ولى تو از من دربارهء پدرت و دربارهء يزيد و پدرش بپرس . گفت : به‌خدا سوگند از تو از چيزى نمىپرسم تا تشنه ، مرگ را بچشى . در پاسخش گفت : شهادت را مىخواهم و از خدا خواسته‌ام كه آن‌را به‌دست ملعون‌ترين و منفورترين خلق خود نصيبم گرداند . وقتى چشمان خود را از دست دادم ، از شهادت مأيوس شدم ولى اكنون الحمدلله پس از اين نااميدى ، [ خداوند شهادت را ] روزىام گردانده است . ابن زياد دستور داد تا گردنش را زدند و پيكرش را در " السبخة " به دار آويختند . « 1 » آنگاه سراغ جندب بن عبدالله الأزدي كه سالمند بود رفت و گفت : اى دشمن خدا ! مگر تو از دوستان و ياران ابوتراب على بن ابىطالب ( كرم‌الله وجهه ) نيستى ؟ گفت : آرى و از اين بابت ، عذرخواهى نمىكنم . گفت : گمان مىكنم كه با ريختن خون تو ، به درگاه خدا نزديك مىشوم ! گفت : خداى تورا به خود نزديك نمىكند و دور تر مىسازد . [ ابن زياد ] گفت : پير است و عقل از دست داده و او را رها كرد . * * * سپس ابن زياد عليه اللعنه دستور داد سر مبارك [ امام ] حسين را در كوفه گرداندند ؛
هامش
( 1 ) - نگاه كنيد به الارشاد 2 : 117 ، الكامل فى التاريخ 4 : 83 .