اندرز و توصيهام را كه در مورد خدا و رسول خدا و اهل بيت اوست پذيرا باشد چرا كه مادر رسول خدا الگوى شايسته و نيكويى مىبينيم .
همگى گفتند : مىشنويم و اطاعت مىكنيم و تورا پاس مىداريم و از تو چيزى دريغ نمىكنيم . پس آنچه را مىخواهى ما را فرمان ده كه در جنگ تو مىجنگيم و در
صلحت ، صلح مىكنيم و از يزيد انتقام خواهيم گرفت و ستمهايى كه بر تو و ما شده راجبران خواهيم كرد . آنگاه آنحضرت ( رضى الله تعالى عنه ) فرمود :
هيهات ! هيهات ! اى فريبكاران نابكار و خيانت پيشه . شما هنوز هم بنابر شهوات درونى خود ، فريبكارى مىكنيد . آيا مىخواهيد همان بلايى را كه ديروز بر پدرم و اهل بيت او روا داشتيد بر سر من آوريد ؟ درحاليكه هنوز داغ رسولخدا ( ص ) و داغ پدرم و فرزندان پدرم و نيز اندوه فوقالعادهء آنان و تلخى و دردهاى خود را فراموش نكرده بود . من آرزو مىكنم كه نه با ما و نه عليه ما باشيد .
هنگامى كه اهل بيت گرامى پيامبراكرم و همراهان به جايى كه عبيدالله بن زياد لعين والى كوفه از سوى يزيد بن معاويه و آنكس كه هميشه با اهل بيت سر جنگ داشت و شديدا از امام حسين ( رض ) نفرت داشت ، رسيدند و وارد آنجا شدند ، بانو زينب ( رضى الله عنها ) به ياد جايگاهى افتاد كه قاتل برادر و خانواده و يارانش در آن نشسته بودند حال آنكه پيش از آن به خاطر داشت كه پدرش على بن ابىطالب در آنجا نشسته بود .
اين بار بانو زينب با دلى سرشار از درد و افسوس و غم و اندوهى كه خود با چشمان خود ديده و از نزديك لمس كرده بود ، وارد اين جايگاه مىشد ولى با تكيه بر غرور و عزت نفس و كرامت و ارج و والايى حسب و نسب شريف خود و با توجه به شكوه نبوّتى كه او را فراگرفته بود ، توانست بر خود چيره شود و او كه كهنهترين لباسهاى خود را پوشيده و ناشناس وارد شده بود ، در گوشهاى از اين تالار جاى گرفت .
آنگاه ابن زياد ملعون فرمان داد تا سرهاى قربانيان و شهدا و از آن جمله سر مبارك حضرت اباعبدالله الحسين ( رض ) را حاضر كردند ؛ ابن زياد لعين بىتوجه به احساسات
اهل بيت در مصر ( فارسى ) — صفحة 168
مساهمون: السيد هادي الخسروشاهي
ص١٦٨