تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع عباسى ( با حواشي هشت فقيه واليمقام ) ( طبع جديد ) ( فارسى ) — صفحة 955

مساهمون:

ص٩٥٥
دهم : كسى كه غافل فرياد كند و به سبب آن طفلى يا ديوانه‌اى يا بيمارى يا صحيح‌المزاجى بميرد ضامن خونبهاى ايشان است از مال خود ، و بعضى از مجتهدين برآنند كه عاقلهء او ضامن است « 1 » . يازدهم : كسى [ 1 ] كه بركسى افتد كه او را بكشد ضامن خونبهاى اوست از مال خود ، و اگر خود بميرد خون او هَدَر است . و بعضى از مجتهدين برآنند كه اگر در افتادن مضطرّ [ 2 ] باشد خونبها بر عاقله است « 2 » و اگر باد او را بيندازد خون هردو هدر است . دوازدهم : هر گاه طفلى را از بلندى بر سر كسى اندازد و قصد كشتن نكند و غالباً آن انداختن موجب كشته شدن نباشد و اتّفاقاً بكشد ، خونبهاى او را از مال خود ضامن است . سيزدهم : هر گاه كسى در راه تنگ در جايى كه مكان ايستادن نباشد بايستد و كسى بر او خورد و كشته شود ضامن خونبهاى او است . چهاردهم : هر گاه كسى شخصى را شب از خانه بيرون آورد و صباح او را كشته بيابند ضامن خونبها اوست هر گاه گواه نداشته باشد كه باز او را به خانهء او رسانيده يا ديگرى او را كشته ، و اگر او را مرده بيابند آيا خونبهاى او براو لازم است ؟ مجتهدين را در اين خلاف است . [ 3 ] و اگر بيرون آوردن به التماس مقتول باشد بيرون‌آورنده ضامن
هامش
[ 1 ] - اين تفصيل خالى از وجه نيست و حاصل كلام در اين مسأله اين است كه به قصد قتل بيفتدو بكشد موجب قصاص است و اگر قصد افتادن دارد و قصد قتل ندارد شبه عمد است ديه مال خود اوست و اگر قتل مستند به فعل اوست لكن قصد قتل و فعل را اصلًا ندارد مثل مجنون و نائم ديه بر عاقله است ، زيرا كه خطاءِ محض است و شايد كه مراد به مضطّر نحو نائم و مجنون باشد و اگر قتل اصلًا مستند به فعل او نباشد مثل اينكه باد او را بيندازد خون او هدر است و همچنين خون واقع هدر است . ( تويسركانى ) [ 2 ] اگر اضطرار به حدّى باشد كه بى اختيار خود را بيندازد قول آن بعض قوى است و امّا اگر مجرّد الجاء باشد بابقاءِ اختيار يعنى ضرورتى داعى شود پس مثل مختار است . ( يزدى ) [ 3 ] اقوى ضمان است . ( تويسركانى ) ( 1 ) شيخ طوسى ، مبسوط 7 : 158 . ابن برّاج ، مهذّب 2 : 487 . ( 2 ) محقّق ، شرايع 4 : 251 . علّامهءحلّى ، تحرير 5 : 535 . شهيداوّل‌وثانى ، لمعه : 276 وروضه 10 : 120 .
جامع عباسى ( با حواشي هشت فقيه واليمقام ) ( طبع جديد ) ( فارسى ) — صفحة 955 | الشيخ البهائي العاملي