است و همين كه پيدا شد در ادامهء خويش نيازمند به علت نيست يا آن كه براى هميشه محتاج به علتى هست و ممتنع است كه از علت منفك شود هر چند آن علت بر ما مخفى باشد .
بنا بر اين كه ما معلول را در بقا محتاج به علت ندانيم و بگوييم كه معلول به خودى خود به وجود خويش ادامه مىدهد يك سؤال ديگر پيش مىآيد و آن اين كه آيا اين ادامه دادن ، ضرورى و جبرى خواهد بود يا نه ؟
پس ما بعد از قبول قانون عليت و معلوليت و قبول قانون جبر علّى و معلولى براى آن كه اذعان كنيم وجود هر موجودى به طور ضرورت و وجوب جبر است ناچار بايد قبلًا بر ما ثابت شده باشد كه معلول در بقا نيز محتاج به علت است و علت كه وجود دهنده و ضرورتدهنده به معلول است حدوثاً و بقائاً وجود دهنده و ضرورت دهنده است و يا لااقل بايد بر ما ثابت شده باشد كه هر چند معلول در بقا نيازمند به علت نيست و خودبه خود به وجود خويش ادامه مىدهد ولى اين ادامه دادن خودبهخود ، جبرى و ضرورى و تخلفناپذير است ؛ و البته بديهى است كه اگر معلولات را در بقا محتاج به علت ندانيم و هم آن كه ادامه دادن خود به خودى معلول را نيز جبرى و ضرورت ندانيم نمىتوانيم اثبات كنيم كه « نظام موجودات جهان نظام جبرى و ضرورى است » . در اين جا سه نظريه است :
1 . معلولات حدوثاً و بقائاً نيازمند به علت هستند و حدوثاً و بقائاً از ناحيهء علل خويش كسب وجود و ضرورت مىكنند . اين ، عقيدهء قاطبهء فلاسفه است و در ميان فلاسفه مخالفى ديده نمىشود .
2 . معلولات در حدوث محتاج به علت هستند نه در بقا ، لكن بقا و ادامه خود به خودى به طور جبر و ضرورت صورت مىگيرد . اين ، نظريهء عدهاى از دانشمندان جديد است كه از يك عده تجربيات فيزيكى استنباط كردهاند .
3 . معلولات در بقا و ادامه محتاج به علت نيستند و هيچگونه ضرورت و جبرى هم در بقا و ادامهء آنها نيست . اين ، نظريهء آن دسته از متكلمين است كه از طرفى اصل نيازمندى معلول را به علت در بقا منكرند و از طرف ديگر اصل جبر علّى و معلولى ( اين كه علت ضرورت دهنده به معلول است ) را انكار دارند .
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 98
مساهمون: محمد باقر شريعتى سبزوارى
ص٩٨