خواهد بود كه هر ماده كه به واسطهء تركيب خاصى به صورتى افتاد پس از انحلال تركيب ، باز باقى است .
مثلًا اگر بگوييم « اين درخت بيد كه امروز موجود است معدوم نمىشود » معنى اين سخن نظر به فرضيهء لاوازيه اين است كه مادهء معيّنى كه در تحت شرايط معيّنه امروز شكل درخت بيد سبز به خود گرفته پس از انحلال تركيب درخت باز همان ماده است كه بود و از ميان نمىرود .
ولى فيلسوف معنى مثال را اينگونه مىفهمد كه « امروز كه با وجود درخت بيد با شرايط معيّنه اشغال شده ، ديگر با عدم آن اشغال نخواهد شد » . و همچنين نظريهء ديگر طبيعى كه اين فرضيه را تكميل مىكند ( هر حادثه كه در جهان هستى اتفاق مىافتد هرگز از ميان نمىرود ) نظر به بيان گذشته مفهومش اين است كه چون هر عمل عكسالعملى دارد كه خود نيز عملى است و عكسالعمل ديگرى دارد و همچنين . . . به وسيلهء تبديل قهقرائى مىتوان حادثهء نخستين را پيدا كرد يعنى حادثهاى مانند حادثهء گذشته به وجود آورد ( نه عين آن ) و گرنه شرايط زمانى و مكانى هر حادثه بايد از كار بيفتد و در اين صورت ناموس عليّت و معلوليّت باطل گرديده و نظام خارج و ذهن سپرى خواهد شد .
توضيحى كه فلسفه مىتواند به اين سخنان بدهد همين است و بس . ولى راستى اگر كسى پيدا شود كه بگويد مادهء جسمانى هر صورتى را كه به واسطهء تركيب پيدا مىكند مجموع ماده و صورت هرگز و هيچگاه حتى پس از انحلال تركيب و آن شىء مركب نيز از ميان نمىرود و يا هر حادثه كه با شرايط زمانى و مكانى معيّنى پيدا شده حتى پس از اختلال شرايط نيز موجود است چنين كسى بايد باور كند كه همه چيز همه چيز است و فلسفه با چنين متفكرى سخنى نداشته او را پايينتر از سوفسطى حقيقى مىشمارد ، زيرا سوفسطى ميان انديشهها لااقل تمايز قائل است و اين متفكر اين خاصه و خصلت را نيز ندارد .
چنين كسى اگر آب بخواهد در پاسخ بايد به اسب سوار شد و اگر نان بخواهد در پاسخ بايد بيرون دويد ، زيرا همه چيز با همه چيز مساوى است .
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 65
مساهمون: محمد باقر شريعتى سبزوارى
ص٦٥