ولى « وجود » اينگونه نيست و عين خارجيت و شخصيت مىباشد . اساساً وجود به چيزى صدق نمىنمايد و از ماوراى خود حكايت نمىكند بلكه وجود هر چيزى واقعيت و « خود » اوست .
و مانند اين كه ماهيات كليه به واسطهء انضمام قيود از كليت و عموم اوّلى خود مىافتد مثل « انسان » و « انسان دانشمند » و « انسان دانشمند نويسنده » كه هر اندازه قيود زيادتر مىشود دايرهء مفهوم تنگتر مىگردد ، ولى « وجود » اين حال را ندارد ، زيرا قيد خارج از وجود كه به وجود ضميمه شود تصور ندارد ، چنان كه گذشت . و مانند اين كه تركيب ذاتى ، عرضى ، جوهر ، عرض ، نوع ، جنس ، فصل و غير اينها از خواص « ماهيات » بوده و در « وجود » جارى نيست و همچنين وجود ، هيچگونه تركيب خارجى نمىشود داشته باشد ، زيرا هر جزئى كه براى وجود فرض شود ، باز همان وجود و واقعيت است ، و از اين نكته بايد نتيجه گرفت كه : « وجود بسيط محض و خالص است » . و از ذاتيات و عوارض تركيب نشده ، نه تركيب ذهنى دارد و نه خارجى .
ثانياً : حقايق گوناگون ماهيات و خواص و آثار خارجى آنها اگر چه حقيقتاً از آن وجود و در وجودند ولى در مرحلهء واقعيت شكل ديگر به خود مىگيرند ، مثلًا آتش چوب را مىسوزاند و انسان سيب را به خون تبديل مىنمايد ولى اگر از اين ماهيتها صرفنظر كرده به سوى متن واقعيت هستى برگرديم واقعيت از واقعيت ديگر سلب واقعيت يا تغيير واقعيت نمىدهد ، زيرا واقعيت از خودش سلب نمىشود و چيز ديگرى جز خود واقعيت نيست كه به وى تبديل شود .
ثالثاً : اگر چه اشياء واقعيتدار ( ماهيات موجوده ) نظر به ذاتشان غير از واقعيت هستى هستند و نسبتشان به واقعيت و ارتفاع واقعيت ( وجود و عدم ) مساوى است و مىشود با هر يك از دو صفت « هستى » و « نيستى » متصف شوند ، مثلًا بگوييم انسان هست و انسان نيست ؛ ولى خود واقعيت هستى ، مقابل خود را ( نيستى ) بالذات نپذيرفته هرگز با وى متصف نمىشود يعنى هستى نيستى نمىشود ( با حفظ وحدت در جميع شرايط ) . يعنى وحدت موضوع و محمول و شرايط نهگانه .
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 63
مساهمون: محمد باقر شريعتى سبزوارى
ص٦٣