تشكيلدهندهاى دارد و آن اجزا بر ذهن مجهول است معنى دارد اما مفهوم بسيط هر چه هست همان است كه عارض ذهن شده و هيچگونه ابهام و اجمالى در آن متصور نيست و بالذات از غير خود متميز است . علىهذا مفاهيم بسيط يا اصلًا عارض ذهن نمىشوند و ذهن نسبت به آنها به كلى بىخبر است و يا آنكه عارض ذهن مىشوند درحالى كه هيچگونه ابهام و اجمالى در كار نيست و از غير خود متميزند و معناى « بداهت » نيز غير اين نيست . « 1 » چنان كه دانسته شد هر چيزى كه داراى واقعيت هستى است از واقعيت هستى نمىتواند كنار بيفتد ، زيرا كنار افتادن از هستى مساوى است با عدم و نيستى و از اين روى اختلافات واقعى كه در خارج است به خود واقعيت برمىگردد و از سوى ديگر ما واقعيت را براى همهء اشياء واقعيتدار به يك معنا اثبات مىنماييم انسان هست يا سنگ هست از نظر وجود به يك معنا مىباشند . پس واقعيت هستى در عين اين كه گوناگون و مختلف مىباشد يكى است ( حقيقت تشكيكى به اصطلاح منطق ) .
حقيقت تشكيكى را مىتوان بهنام نظريه « وحدت در عين كثرت و كثرت در عين وحدت » ناميد . مسئله وحدت و كثرت واقعيت صددرصد جنبه عينى دارد . هر جا كه پاى تحقيق از عينيت خارجى بهميان مىآيد ماهيات را براى هميشه بايد از حوزهء تحقيق خارج كرد ( طبق نظريه اصالت وجود ) و پاى وجود را بهميان كشيد . اگر ماهيات را با امورى عينى بدانيم جاى گفتوگو در كثرت و واقعيت عينى نيست ، زيرا بالبداهه اين ماهيات متكثر و مختلف و متباين هستند .
طبق نظريه وحدت در عين كثرت و كثرت در عين وحدت وجود كه تنها امر عينى است حقيقت واحد ولى داراى درجات و مراتب مختلف است . ماهيات مختلفى كه بر عقل و حس نمودار مىشود گزاف و بلاجهت نيست از مراتب و درجات وجود انتزاع مىشود .
اين وجودات متباينات نيستند بلكه مراتب حقيقت واحدند و وجه مشترك و ملاك وحدت دارند كه از سنخ همان ما به الامتياز است و اختلاف وجودات از يكديگر به شدت و
هامش
( 1 ) . اين برهان در ساير مفاهيم عامه كه مورد استفاده فلسفه واقع مىشود نيز جارى مىشود