تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 59

مساهمون:

ص٥٩
عينى وجود نور مىباشد نه خاصيت و اثر نور كه ماهيت باشد ماهيت نور ، اثرى ندارد و از سويى حقيقت وجود نور هم كه مرتبه و درجه خاصى از هستى است در كمال ابهام و پيچيدگى مىباشد . پس ، از اين روى بايد گفت ما به هيچ وسيله‌اى واقعيت هستى را نمىتوانيم بشناسيم . و از همين جا روشن است كه واقعيت هستى بايد يا بالذات و خود به خود معلوم و يا شناختن وى محال بوده باشد و چون ما به واقعيت پى برده‌ايم بايد اين‌گونه نتيجه گرفت كه واقعيت بالذات معلوم است و هرگز مجهول نمىشود يعنى فرض واقعيت مجهوله عيناً فرض واقعيت بىواقعيت است . در اين جا بحث از اين است كه آيا وجود را مىتوان تعريف كرد يا نه ؟ و بر فرض دوم آيا عدم امكان تعريف از آن جهت است كه وجود ، بديهى و معلوم بالذات و مستغنى از تعريف است و يا از آن جهت است كه تعلق علم به وى محال و ممتنع است ؟ پاسخ قسمت اول مشروحاً در متن داده شده « 1 » و اما راجع به قسمت دوم اضافه مىكنيم كه مفهوم وجود ، مفهومى است بسيط و هر مفهوم بسيطى معلوم بالذات و مستغنى از تعريف است اما بسيط بودنش امرى واضح و روشن است و مىتوان برهان نيز بر بسيط بودنش از راه اعم بودنش اقامه كرد ، زيرا « وجود » چون از مفاهيم عامه است و به وجهى شامل مفهوم عدم نيز هست و مفهومى اعم از مفهوم وجود قابل فرض نيست و به همين دليل مركب نيست ، زيرا همان‌طورى كه در منطق مبرهن است هر مفهوم مركبى خواه ناخواه بايد مركب شود از دو جزء كه يكى اعم از خود آن مفهوم و يكى مساوى بوده باشد ، و فرض اين است كه اعم از مفهوم وجود امكان ندارد . و اما اين كه هر مفهوم بسيط بديهى است ، به جهت آن كه مفهوم غيربديهى آن مفهومى است كه عارض ذهن شده باشد و لكن اجمال و ابهام داشته باشد و بايست به وسيلهء تجزيه و تحليل ذهن اجزاء تشكيل دهندهء وى را روشن كرد و به اين وسيله ابهام و اجمال آن را رفع كرد و آن را به صورت معلوم بالتفصيل درآورد و اين در مفاهيم مركّبه كه اجزاء
هامش
( 1 ) . و چندان احتياجى به توضيح ندارد و به علاوه در آينده نزديك در همين مقاله مطالبى خواهد آمد