ارسطو در مقالهء « الف كبرى » براى اثبات اين كه وجود يك مفهوم عام و شاملى است بحث اشتراك لفظى و اشتراك معنوى را پيش مىكشد و ثابت مىكند كه مفهوم وجود از قبيل مشترك معنوى است نه لفظى .
قبلًا بايد معناى اصطلاحى « مشترك معنوى » و « مشترك لفظى » را توضيح دهيم :
اگر فرض كنيم قضاياى چندى را كه داراى موضوعات متعددهاى باشند ولى همهء آنها از لحاظ محمول مشترك و مانند يكديگر باشند طرح كنيم ، مثل اين كه بگوييم « زيد انسان است » و « عمرو انسان است » « و حسن انسان است » ، در اين صورت گاه هست كه محمول مشترك ما فقط از جنبهء لفظ در همه يكى است نه از جنبهء معنى ، مثل اين كه ما به مايعى كه از پستان گاو دوشيده شده اشاره مىكنيم و مىگوييم كه « اين شير است » و به حيوان مخصوصى كه داراى چنگال و دندان و يال و دم مخصوص است و در موزهء حيوانات در قفسى حبس شده است نيز اشاره مىكنيم و مىگوييم « اين شير است » و در اين جا محمول در هر سه قضيّه به حسب لفظ يكى است ولى به حسب معنا و مفهوم متعدد است .
در هر صورت « انسان هست » و « درخت هست » و اگر چنانچه معناى موضوع و محمول در اين قضايا يكى بودند .
( انسان هست يعنى انسان انسان است ) ديگر اثبات انسان براى انسان لزوم نداشت گذشته از اين كه سوفسطى انديشهء اين معانى را انكار نداشت . و هم يك معنى بيشتر انكار ندارد و آن مصداق همان مفهوم هستى و واقعيت است . از همين جا بايد نتيجه گرفت كه :
1 . ما واقعيت ( هستى ) را به يك معنى به همه چيز اثبات مىكنيم .
2 . مفهوم واقعيت ( هستى ) غير از مفهوم هر يك از اشياء واقعيتدار است . « 1 »
3 . نظر به اين كه ما در ظرف خارج همه چيز را عين هم نمىپنداريم و ترديد هم نداريم يعنى انسان غير درخت و درخت غير انسان است ( به هر معنايى كه از غيريت بوده باشد ، همين اندازه كه « دوتايى » درست شود كافى است ) از همين جا بايد نتيجه گرفت كه ما از
هامش
( 1 ) . يعنى مفهوم وجود غير از مفهوم انسان و سياهى و سفيدى است با وجود اينكه گفته مىشود سياهى هست ، انسان هست ، سفيدى هست ، پس واقعيت هستى را به يك معنا بر همه آنها حمل مىكنيم