تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 46

مساهمون:

ص٤٦
مساوى باشد با جملهء « انسان انسان است » ، همان‌طورى كه جملهء « انسان بشر است » مساوى است با جملهء « انسان انسان است » و اگر اين دو جمله مساوى و مرادف يكديگر بوده باشند ، بايد غنى از استدلال و غيرمحتاج به اثبات بوده باشد ، زيرا « انسان انسان است » براى ذهن غنى از استدلال است و حال آن كه اثبات وجود انسان براى ذهن محتاج به استدلال است ، و البته مفهوم ا نسان به عنوان مثال آورده شد و مىتوان چيزهاى ديگر را به جاى انسان ذكر كرد . و ايضاً چنان‌كه در پرسش دوم خواهيم ديد مفهوم هستى مفهوم واحدى است و مفاهيم انسان و درخت و سنگ و سفيدى مفاهيم متعدده هستند و مفهوم واحد محال است كه عين چند مفهوم متعدد بوده باشد . پس نتيجه گرفته مىشود كه مفهوم وجود يا واقعيت يا هستى يك مفهومى است كه در ذهن مغاير است با مفهوم هر يك از امورى كه ما در نظر واقع‌بينى خود آنها را امورى واقعيت‌دار مىبينيم و حكم مىكنيم كه فلان چيز هست ، و اين است معناى مغايرت مفهومى وجود با ماهيت يا زيادت وجود بر ماهيت . اين مسئله در مقابل عقيدهء برخى متكلمين كه معتقد بوده‌اند هيچ مغايرت مفهومى بين وجود و ماهيت نيست طرح شده - يعنى بحث‌هاى كلامى متكلمين موجب ورود اين مسئله را متعرض شده - و يادآورى كرده فارابى است . هر چند خود اين مسئله از نظر اين كه واضح و بىنياز از استدلال است اهميت چندانى ندارد ولى چنان‌كه بعداً خواهيم ديد همين مسئلهء غيرمهم موجب پيدايش اساسىترين مسائل فلسفه يعنى مسئلهء « اصالت وجود و اصالت ماهيت » شده و توجه به اين مسئله براى براهينى كه در آن مسئله اقامه مىشود لازم است . دوم : آيا مفهوم وجود يا هستى كه به اين امور متعدده در ذهن حمل مىشود و حكم مىشود كه زمين هست ، آسمان هست ، انسان هست ، درخت هست ، يك مفهوم واحد و يك معناى واحدى است يا آن كه مفاهيم و معانى متعدده است ، و به اصطلاح آيا مشترك معنوى است يا مشترك لفظى ؟ از مسائل وجود همين يك مسئله است كه در كتاب مابعدالطبيعهء ارسطو طرح شده .