است بلكه مقصو داين است كه آيا ماده به منزلهء اساس است و روح خاصيت و نتيجهء تركيبات آن است يا آن كه روح به منزلهء اساس است و ماده نتيجهء اوست ؟
در مبحث « اصالت وجود يا ماهيت » مقصود اين نيست كه آيا وجود اساس است و ماهيت خاصيت و يا ماهيت اساس است و وجود خاصيت ؟ بلكه مقصود اين است كه ما نسبت به هر امر واقعيتدار كه حكم به واقعيت داشتنش مىكنيم دو تصور و دو مفهوم داريم ، از اين دو مفهوم كداميك جنبهء عينى و خارجى دارد و كداميك جنبهء ذهنى و اعتبارى ؟
هر يك از وجود يا ماهيت را كه ما اعتبارى بدانيم به هيچ وجه براى او جنبهء عينى قائل نيستيم نه به عنوان اصل و اساس بودن و نه به عنوان فرع و نتيجه بودن .
به هر حال نبايد بحث از اصالت و عدم اصالت اين جا را از نوع بحث اصالت و عدم اصالت در فلسفهء جديد گرفت هر چند در آن فلسفه گاهى اصطلاحات به يكديگر مخلوط مىشود و ممكن است در يك مورد معين از « عدم اصالت » ، « اعتباريت » را قصد كنند .
ب ) لازم است توضيح داده شود كه « ماهيت » كه در مقابل « وجود » قرار مىگيرد و بحث از اصالت و عدم اصالتش در ميان است ، يعنى چه ؟
خوانندهء محترم توجه دارد كه ما اين بحث را بعد از توجه به اين كه به واقعيت امورى چند تصديق قطعى داريم به ميان آورديم يعنى واقعيت داشتن امورى چند را مقدمهء ورود در اين مطلب قرار داديم و البته اين كه - اجمالًا - اشياء واقعيتدارى در جهان هستى هست ، اين قضيه يك فرضيهء احتمالى نيست بلكه يك امر قطعى و بديهى و مورد اذعان و تصديق تمام اذهان بشرى است .
حالا فرض كنيد كه مابه واقعيت اين سه چيز : « خط و عدد و انسان » تصديق قطعى پيدا كردهايم و هر سه را امرى واقعيتدار مىدانيم و حكم مىكنيم : « خط موجود است » ، « عدد موجود است » ، « انسان موجود است » . اين سه چيز در موجود بودن و واقعيت داشتن مانند يكديگرند واختلافى ندارند ولى درعين حال مىدانيم كه سه چيز واقعيتدار هستند نه موهوم .
براى ذهن ما چنين نمودار مىشود كه در هر يك از اين موارد ، « وجود » به يك چيز تعلق
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 50
مساهمون: محمد باقر شريعتى سبزوارى
ص٥٠