ترتيب : درخت واقعيت دارد ، سنگ واقعيت دارد ، انسان واقعيت دارد . پس هر كس كه به ذهن خويش مراجعه كند مىيابد كه اولًا ، تصورات و مفاهيم زيادى از اشياء پيش خود دارد ، مثل تصور سفيدى و تصور گرمى و تصور درخت و تصور سنگ .
ثانياً ، مفهوم « وجود » يا « واقعيت » با همهء آنها در ذهن انتساب و ارتباط پيدا مىكند يعنى ذهن حكم مىكند كه سفيدى واقعيت دارد ، درخت واقعيت دارد ، سنگ واقعيت دارد ، . . . در اينجا چند پرسش مىآيد :
اول : آيا مفهوم وجود يا واقعيت كه ما در فارسى از آن با كلمهء « هستى » تعبير مىكنيم عين همان مفاهيم متعددهاى است كه ما از اشياء داريم ، مثلًا مفهوم هستى در ذهن ما عين مفهوم انسان و مفهوم سفيدى و مفهوم درخت و غيره است ؟ و به عبارت ديگر تصور ذهنى ما از وجود و هستى عين تصور ذهنى ما از انسان و سفيدى و درخت و ساير اشيائى است كه در ذهن وجود را به آنها نسبت مىدهيم يا غير آنهاست ؟
اين سؤال ، مسئلهء اول از دو مسئلهء بالا را كه به نام « زيادت وجود بر ماهيت » يا « مغايرت وجود با ماهيت » خوانده مىشود ، طرح مىكند . اين مسئله چنانكه واضح است ، صرفاً جنبهء ذهنى دارد و روى همين جهت براى يافتن پاسخ سؤال بالا همان مراجعه به ذهن و بررسى مختصر تصورات ذهنى بدون احتياج پيمودن پيچ و خم استدلال كافى است .
انسان با مراجعه به ذهن خود مىيابد كه همانطورى كه خودِ تصوراتى كه ما از اشياء داريم ، مغاير با يكديگرند ، مثلًا تصور ذهنى انسان غير از تصور ذهنى سنگ و غيره است ، مىيابد كه تصور ذهنى سنگ و درخت و غيره غير از تصور ذهنى « هستى » نيز هست ، يعنى همانطورى كه سنگ و درخت و غيره هر يك در ذهن صورتى دارد مغاير با صورتى كه خورشيد در ذهن دارد ، هستى نيز صورتى در ذهن دارد مغاير با صورت ذهنى خورشيد و صورت ذهنى درخت و غيره و البته همانطورى كه در متن اشاره شده ، مىتوان برهان نيز بر مطلب اقامه كرد ، به اين ترتيب كه اگر تصور ذهنى هستى عين تصور ذهنى انسان ( مثلًا ) بوده باشد ، لازم است كه لفظ « هستى » يا « وجود » يا « واقعيت » مرادف با لفظ انسان بوده باشد ، مثل لفظ بشر كه مرادف لفظ انسان است و در اين صورت بايد معناى جمله « انسان موجود است »
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 45
مساهمون: محمد باقر شريعتى سبزوارى
ص٤٥