به دست آورد » ، « به غير محسوس اعتبارى نيست » ) خود حسى و تجربى نيستند ، زيرا برخى كلى و برخى منفى هستند و حس و تجربه به كلى و منفى تعلق نمىگيرند .
در صورتى كه اصل همهء معلومات ما علم به اصل واقعيت مىباشد ، نتايج ضرورى اين علم و تصديق را نمىشود انكار كرد و گرنه ماييم و چالهء تاريك سفسطه .
پس در مورد كنجكاوى از اصل واقعيت و احكام آن به يك رشته معلومات و تصديقات اوليه كه ما اضطراراً و خواهناخواه آنها را پذيرفتهايم ، بايد دست زد .
اشتراك و مغايرت وجود و ماهيت
ما در برابر سوفسطى ( ايدهآليست حقيقى ) كه به چيزى جز انديشه اعتراف نداشت و ندارد ، مىگوييم : زمين هست ، آسمان هست ، انسان هست ، درخت هست ، ماده هست ، قوه هست . . . يعنى هر يك از اين شمردهها داراى واقعيت است . البته اين واقعيت كه براى همه اثبات مىكنيم معنايى است غير از معناى هر يك از آنها و هم يك معناست .
اين مطلب اشاره است به دو مسئله از مسائل وجود كه يكى به نام « مغايرت مفهومى وجود با ماهيت » و يا به نام « زيادت وجود بر ماهيت » و ديگرى به نام « اشتراك وجود » خوانده مىشود .
مسائل وجود كه به صورت دوازده اصل در متن بيان شده برخى متعلق به عالم ذهن است يعنى جنبهء ذهنى دارد و برخى متعلق به عالم خارج است يعنى جنبهء عينى دارد و برخى ذوجنبتين است و ما به ترتيب اين جنبهها را در موقع بحث از هر يك از آنها توضيح مىدهيم .
خوانندهء جلد اول و دوم اين كتاب متوجه اهميت تحقيق و بررسى ادراكات و اعمال و افعال ذهنى و رابطهء شديد طرز تحقيق فلسفى با شناختن فعاليتها و طرز انديشهسازى ذهن شد و مشاهده كرد كه غالب مقالات گذشته بر محور مسائل ادراكى مىچرخيد . در اين مقاله نيز كه از مسائل وجود بحث مىكنيم و سروكار ما با خود واقعيت و هستى است باز به مسائلى برمىخوريم كه با مسائل ادراكى مرتبط است .
البته بر آشنايان به اين مباحث پوشيده نيست كه طرز تحقيق مسائل ادراكى در فلسفه با