بايد بيان كرد : « هر حادثى يعنى هر موجودى كه وقتى نبود و بعد پيدا شد حتماً علتى دارد » ولى مطابق نظريه ماهوى ادراك ذهن را راجع به اين قانون اين طور بايد تعريف كرد : « هر ممكنى حتماً علتى دارد . »
دو راهى كه در متن در مقام بيان قانون عليت طى شده يكى راه حدوثى است و يكى راه ماهوى .
4 . نظريهء فقر وجودى
تقرير كامل اين نظريه موقوف بر اين است كه راجع به امكان و وجوب « حقيقت وجود » بيش از آن اندازه كه در مقالهء 8 و اين مقاله بحث كردهايم نكاتى را يادآورى كنيم و ما اين مطلب را براى مقالهء 14 گذاشتهايم و شك نداريم كه اين مسئله كه جنبهء فلسفى خالص دارد از عميقترين قسمتهايى است كه تاكنون بشر در آنها غور كرده است ولى براى اين كه خوانندهء محترم را فىالجمله آشنا سازيم تا آن اندازه كه متناسب با اين مقاله است توضيح مىدهيم .
از سه نظريهاى كه تاكنون بيان كرديم ، نظريهء حسى از لحاظ نشان دادن مناط احتياج به علت حاوى مطلبى نبود ، زيرا اين نظريه حداكثر استدلالش اين بود كه چون تاكنون آنچه ما ديده و شهود كردهايم اين بوده كه مرتباً يك سلسله قضايا پشت سر يك سلسله قضاياى ديگر پيدا مىشوند و هر گاه اين دسته قضايا پيدا شد آن دسته قضايا پيدا مىشود و هرگاه اين دسته از بين رفت آن دسته از بين مىرود . پس مىفهميم كه همواره يك عده قضايا علت يك عده قضاياى ديگر هستند و سپس يك تعميم كلى مىدهيم و نديدهها را بر ديدهها قياس مىگيريم و مىگوييم « هر موجودى محتاج به علت است و وجود موجودى كه متكى به علت نباشد محال است » . ضعف اين استدلال از اين راه است كه اولًا ، ما اگر صرفاً به مقدار شهود و احساس خود قناعت كنيم فقط بايد بگوييم كه بعضى از قضايا متعاقب يا مقارن بعضى قضاياى ديگر پيدا مىشوند و نمىتوانيم بگوييم بعضى علت بعضى ديگر هستند ، زيرا ما عليت را با احساس نمىتوانيم درك كنيم ( رجوع شود به جلد دوم كتاب ) و ثانياً ، آنچه ما به حكم احساس و تجربه و قانونى كه از اين تجربه نتيجه مىشود مىتوانيم نتيجه بگيريم اين