دانسته يا ندانسته گاهى مغلطهء خاصى به كار مىبرند و اظهار مىدارند كه اگر بنا بشود موجودى باشد كه معلول علتى نباشد لازم مىآيد كه وجود به حسب صدفه و اتفاق واقع شده باشد و عقلًا صدفه محال است . اين گروه از همين جهت يكى از ادلهء خود را بر عدم وجود واجبالوجود امتناع صدفه قرار دادهاند ؛ مثلًا دكتر ارانى در جزوهء جبر و اختيار ، صفحهء 3 مىگويد : « نمىتوانيم تصور كنيم كه دنيا ممكن باشد ، زيرا در اين صورت لازم مىشود سلسله علت و معلولى خود را در جايى متوقف پنداريم و اين مخالف اصلى است كه فوقاً قبول نمودهايم ، زيرا بايد آن محل توقف را معلول بى علت بدانيم و اين منطقاً محال است . . . » ! ايضاً در همان جزوه مىگويد : « مهمتر از همه اين است كه اعتقاد به « اتفاق » ما را مستقيماً وادار به ايمان به امور خارقالعاده و اعجاز نموده ، مجبور به قبول خلقت از عدم و ساير اباطيل ديگر مىكند ، چنان كه ارسطو و سيسرون و لايبنيتس و كريستيان ولف براى اثبات صانع متمسك به عقيدهء اتفاق گرديد . . . » !
اين مغالطه يك مغالطهء بسيار واضحى است . صدفه واتفاق كه همه كس محال بودن آن را ادراك مىكند اين است كه چيزى كه وقتى نبوده و بعد بود شده ، بلا علت بود بشود . اين چه ربطى دارد به وجود واجبالوجود كه قديم و ازلى و قائم به ذات است .
و تاكنون هيچ حكيمى هم براى اثبات صانع متمسك به عقيدهء اتفاق نگرديده و اين گروه از ماديين بودهاند كه پيدايش جهان را با اتفاق توجيه كردهاند .
عجبتر اين كه اين آقايان در مقام نفى مبدأ كل و خالق كل گاهى به قاعدهء عليت متمسك مىشوند و گاهى به نظريهء امتناع خلقت از عدم و حال آن كه نظريهء امتناع خلقت از عدم اگر درست مورد مداقه قرار گيرد نقطهء مقابل قانون عليت است . صورت جامع تقرير شبهه امتناع خلقت از عدم كه بيان شده و فلاسفه به آن پاسخهاى دندانشكن دادهاند اين است كه خلقت و عليت ( يا هر چه مىخواهيد نام بگذاريد ) و بالاخره وجود دادن چيزى به چيزى محال است به جهت آن كه آن معلول و مخلوق يا معدوم است يا موجود اگر معدوم است لازمهء تأثير علت در معلول اين است كه عدم را تبديل به وجود كند و انقلاب عدم به وجود محال است و اگر موجود است پس نيازى به علت ندارد و علت نمىتواند موجود را
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 233
مساهمون: محمد باقر شريعتى سبزوارى
ص٢٣٣