مقدمتاً لازم است تذكر دهيم كه اگر بنا بشود رابطهء علت و معلول را نپذيريم بايد ارتباط و وابستگى و واقعيتها را با يكديگر يكباره منكر شويم ، زيرا اگر بين اشياء رابطهء على و معلولى برقرار نباشد يا از آن جهت است كه جميع موجودات داراى وجوب ذاتى هستند بدين معنى و « امكان » كه لازمهء معلوليت است موهوم و باطل است و در نتيجه هر چه موجود است « 1 » ازلًا و ابداً موجود است و هر چه معدوم است ازلًا و ابداً معدوم است و با اين برداشت حدوث و زوال و تغيير و تكامل مفاهيمى بىمصداق بدون وجود خارجى مىباشند هستند و يا از آن جهت است كه وجود و عدم اشياء روى تصادف اتفاق صورت مىگيرد . و شق ثالثى ندارد . هر يك از اين دو شق را كه در نظر بگيريم لازمهاش عدم ارتباط و وابستگى واقعيتها با يكديگر است و در اين صورت انعكاس جهان عينى در ذهن ما به صورت واقعيتهايى منفرد و ناپيوسته خواهد بود و ما نخواهيم توانست مجموع جهان را به صورت دستگاه واحدى تصور كنيم بلكه هيچ مجموعهء كوچكى از موجودات اين جهان را نخواهيم توانست به صورت يك دستگاه مرتبط الاجزاء در ذهن خود مجسم سازيم . « 2 » ممكن است ابتدا چنين بپنداريم كه فرضاً رابطهء على و معلولى بين موجودات نباشد ممكن است يك رابطهء ديگر بين موجودات در كار باشد كه آنها را به يكديگر بپيوندد ؛ مثلًا اگر نظريهء معروف منسوب به ذيمقراطيس را كه در قرن نوزدهم مقبوليت تام يافت بپذيريم و اجسام را مركب از ذرات كوچك نشكن و تجزيهناپذير بدانيم و به قول ماكسول دانشمند شهير قرن نوزدهم آنها را « سنگهاى فناناپذير پى و ستونهاى كاخ جهان » بدانيم و معتقد باشيم كه خود اين ذرات ازلى و ابدى و قائم به ذات مىباشند و به آنها حادثه « 3 » ( چيزى كه نبود و بود شد ) نمىتوان گفت و « 4 » از اين رو وجودشان ناشى از علتى نيست ، در اين صورت هيچگونه رابطهء على و معلولى بين اجزاى جهان قائل نشدهايم و در عين حال اجزاء اين دستگاه با يكديگر مرتبط است و
هامش
( 1 ) . بدين معنى كه وجود آنها ذاتاً ضرورت دارد و نياز به علت ندارند بر خلاف موجودات ممكنى كه وجود برآنها عارض شده و ذاتاً التزامى نمىباشد
( 2 ) . چون كه بر طبق اين مبنا تمام اشياء بالاصاله موجودند و هيچكدام در وجود و هستى به يكديگر ارتباطىندارد و اجزاء جهان در واقع از هم گسسته و بىارتباط مىباشند
( 3 ) . يا حدوث
( 4 ) . چرا كه موجودات طبق اين نظريه ابدى و ازلى هستند و هميشه بوده و خواهند بود