ماديين و غيرماديين در اين زمينه اظهار داشتهاند و با توجه به آنچه متكلمين يا ساير كسانى كه غورى در علم الهى ندارند اظهار داشته و با صنع و مصنوعى بشرى قياس گرفتهاند در مقالههاى آينده خواهد آمد .
نظر به بيان گذشته هر حادثه و پديدهاى در جهان كه انگشت به رويش بگذاريم بايد گفت موجودى است كه وجودش با خصوصيات و شرايطى كه دارد ضرورى و ( جبرى ) است و در نتيجهء دست به دست دادن يك سلسله پديدههاى ديگر ( علت ) پيدا شده و اگر علت وى موجود نمىشد خودش نيز موجود نمىشد و به عبارت ديگر بايد گفت : « وجود علت ، همواره علت وجود معلول است چنان كه عدم علت نيز هميشه علت عدم معلول است » . ( اگر چه اين سخن ( عدم علت ، علت عدم معلول است ) خالى از يك نحو مجازگويى نيست ، زيرا چنان كه در مقالهء 7 گفته شد عدم يك معنايى است كه ساختهء ذهن بوده و واقعيتى نسبى دارد يعنى عدم احمد يا محمود كه گويى بىبهرهء از وجود در عالم ذهن دارد اگر چه اكنون در عالم خارج نمىباشد .
ولى عدم خاص يك نوع وجودى در عالم ذهن دارد ، چون قبلًا متعلق آن ، وجود داشته است عدم وجود سعدى يا حافظ از اين قبيل است بر خلاف عدم مطلق يا مفهوم نيستى بدون اضافه به متعلق آن كه عدم مطلق مىباشد . ولى با فرض واقعيت براى وى حكمش همان است و بس « 1 » ) و از همين جا نتيجه گرفته مىشود كه :
« شىء چه در بعد وجودى و يا عدمى در هر حال علت مىخواهد » . « 2 » پس اگر به خود شىء به صورت ماهيت نگاه نموده و نظر به وجود و عدمش نداشته باشيم در ميان دو طرف متقابل وجود و عدم واقع خواهد بود و تنها علت است كه يكى از دو طرف وجود و عدم را رجحان و مزيت مىدهد و كفّه هستى و يا نيستى را ترجيح داده
هامش
( 1 ) . يعنى وجودش وابسته به علت است
( 2 ) . البته لفظ شىء كه در اين نتيجه گفته مىشود معرف حال تساوى شىء است نسبت به وجود و عدم . چنانچه درباره ماهيات گفته شده است كه وجود و عدم آن علت مىطلبد البته عدم وجود علت در نفى معلول كافى است علت « عدم » نمىخواهد علت مصدوم شدن يك شىء البته حقيقت دارد ولى چيزى كه وجود پيدا نكرده علت براى عدم ندارد