در مقدمهء اين مقاله وعده داديم كه تفصيل اين مطلب را در مقالهء 9 بيان كنيم ولى حالا مناسبتر مىدانيم كه در همين جا آنچه مىخواستيم بگوييم بيان كنيم .
تصور ابتدايى هر كسى اين است كه چه مانعى دارد كه معلول در بقاى خويش از علت بىنياز باشد ، زيرا رابطه و علاقهء معلول با علت به اين وجه است كه علت به وجود آورندهء معلول است و البته همين كه معلول از ناحيهء علت وجود يافت قهراً بايد رابطهاش با علت قطع شود و معنا ندارد كه آن رابطه و علاقه باقى بماند و قهراً بايد معلول بتواند بعد از آن كه به وسيلهء علت حدوث يافت خود به خود به وجود خويش ادامه بدهد مگر آن كه علت يا علل فانى كنندهاى پيدا شود و آن معلول را فانى و نابود كند .
اينك به متن بحث برمىگرديم ، گفتيم وقتى كه يك مكانيسين ماشين را به راه مىاندازد با مشاهدهء كوچكترين خلل در حركت به جستوجوى آن مىپردازد تا بفهمد علت اين اختلال در كجاست ، زيرا معلول در بقا نيز به علت نياز دارد و با فقدان علت ، معلول نيز از ميان مىرود .
اشكال : ممكن است گفته شود كه در مثال حركت ماشين ، ما حقيقتاً از علت وجود حركت تفتيش نمىكنيم بلكه از علت سكون ماشين كنجكاوى مىنماييم . روشنتر بگوييم :
نه اين است كه ما اعتقاد داشته باشيم كه علت حركت به همراه حركت تا آخر وجود حركت باقى و ضرورتدهنده است تا در موقع پيدايش خلل ، از نقص علت حركت جويا باشيم ، بلكه با پيدايش علت حركت مىبايست وجود حركت ادامه پيدا كند اگر چه خود علت از ميان برود چنانكه با از ميان رفتن بنّا ساختمان از ميان نمىرود و با نابود شدن پدر و مادر ، فرزند نابود نمىشود و چون در مثال فوق ، حركت از ميان رفته و سكون پيدا شده از علت پيدايش سكون جستوجو مىنماييم .
پاسخ : ما پاسخ اين خردهگيرى را به وجدان خود اشكال كننده موكول مىنماييم و مىپرسيم كه در مثال فوق آيا مكانيسين در مراجعهء خود ، در اجزاء علت حركت كاوش مىكند يا به كنجكاوى تازه از علت پيدايش سكون مىپردازد ؟
اين مستشكل اگر به وجدان و فطرت خود رجوع كند خواهد ديد سكون ، عدم حركت
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 132
مساهمون: محمد باقر شريعتى سبزوارى
ص١٣٢