لا واقعيت شود » خاصيت تمام وجودات است از واجب و ممكن و جوهر و عرض و اين همان است كه در آخر مقالهء 7 به اين عنوان بيان شد : « موجود معدوم نمىشود » و در مقدمهء اين مقاله توضيح كافى دربارهء آن داده شد و چنان كه در آن مقدمه كاملًا توضيح داديم اين نحو از ضرورت ذاتى وجودات نه مستلزم نفى مخلوقيت و معلوليت آنها و نه مستلزم ازلى و ابدى بودن آنهاست ، زيرا اين نحو از ضرورت ذاتى وجود از نوع ضرورت ذاتى منطقى است كه در مقدمه شرح داده شد كه هم با وجوب ذاتى و هم با وجوب غيرى فلسفى قابل جمع است .
اين نحو از ضرورت ذاتى در « وجودات » مبنى بر اصالت وجود است يعنى بنا بر اصالت ماهيت اين نحو از ضرورت معنا ندارد .
تفكيك اين نحو ضرورت ذاتى در وجود از ضرورت ذاتى فلسفى و اين كه لازمهء اين نحو ضرورت نه ازلى و ابدى بودن وجودات است و نه واجبالوجود بودن آنها ، از مسائل دقيقهاى است كه بر غالب حكما و فلاسفه مخفى مانده است و چنانكه قبلًا بيان كرديم عرفا استدلال خويش را مبنى بر مساوى بودن وجود با وجوب ذاتى و مساوى بودن وجوب ذاتى با وحدت - / كه در مقالهء 7 گذشت - / روى همين عدم تفكيك بنا كردهاند و شيخ اشراق نيز آن جا كه بر اعتباريت وجود استدلال مىكند يكى از امورى كه وى را مضطرب و منحرف كرده است همين عدم تفكيك است .
و معناى امكانِ مساوى بودن نسبت شىء با وجود و عدم مىباشد ؛ يعنى انسان به حسب ذات ممكن است وجود پيدا كند و يا نكند ؛ مثلًا اگر بگوييم « هر واقعيت خارجى ضرورى است » معنايش اين است كه واقعيت را از خودش سلب نمىتوان كرد و اگر بگوييم « انسان ممكن است » معنايش اين است كه نسبت ماهيت انسان به وجود و عدم مساوى است اگر چه نسبت وجود اين ماهيت به خود وجودش اينگونه نيست . « 1 »
هامش
( 1 ) . امكان به معانى ديگر نيز در استعمالات فلسفى مىآيد كه از آن جمله به معنى « قوه » است كه مقابل « فعليت » است و همچنين ضرورت گاهى به معنى « لزوم عدم » نيز مىآيد كه مترادف با امتناع و استحاله مىباشد چنان كه مىگوييم « سلب واقعيت از خودش ضرورىّ العدم و ممتنع و محال مىباشد »