جهان ثابت و لايتغير هستند » گفته است « همه چيز ثابت و لايتغير است » و به جاى اين كه يك قانون علمى شيمى را بيان كند يك اصل فلسفى را بيان كرده است .
اما راه دوم كه سؤال گذشته نيز متوجه همان است هر چند خيلى بسيط و ساده به نظر مىرسد و هر كسى خود را قادر مىبيند كه آن را طرح كند ولى توفيق يافتن به جواب دقيق و خالى از مناقشهاى براى وى صعوبت و دشوارى زيادى همراه دارد . پاسخ اجمالى كه به اين اشكال بايد داده شود اين است كه آرى موجود معدوم و معدوم موجود نمىشود ولى لازمهء اين كه موجود معدوم نشود و معدوم موجود نشود ازلى و ابدى بودن اشياء و نفى حركت و تغيير و كون و فساد نيست بلكه صحت اين قانون از دريچهء نظر فلسفى با صحت و قبول نظريهء تبدلات ذاتى و جوهرى اشياء و اين كه « همه چيز در جهان طبيعت در يك تغيير دائم است و ذات هيچ چيز در دو لحظه باقى نيست » منافات ندارد ، از اين راه كه عدم همواره نسبى است و هر چيزى كه در يك لحظه موجود و در لحظهء ديگر معدوم مىشود انعدام لحظهء بعد واقعاً عدم او نيست يعنى در لحظهء بعد واقعاً عدم بر شخصيت واقعى آن شىء طارى نشده است .
ولى پاسخ تفصيلى اين اشكال نيازمند به اين است كه ما يكى ديگر از احكام وجود را بيان كنيم و آن اين است كه « مرتبهء هر وجودى مقوّم آن وجود است » . توضيح اين كه وجودات بعضى علتاند و بعضى معلول و قهراً علت تقدم ذاتى دارد بر معلول ، و همچنين بعضى تقدم زمانى دارند نسبت به بعضى و تقارن يا تأخر زمانى دارند نسبت به بعضى ديگر پس بنابراين هر وجودى مرتبهاى از مراتب طولى علّى و معلولى يا مراتب طولى زمانى را اشغال كرده است . اكنون مىخواهيم ببينيم هر وجودى چه نسبتى دارد با مرتبهاى كه در آن مرتبه هست ؟
مثلًا وجودى مرتبهء عليت دارد و وجود ديگرى مرتبهء معلوليت ؛ آيا هر كدام از اين دو وجود با مرتبهاى كه دارد چه نسبتى با آن مرتبه دارد ؟ آيا اين مرتبه خارج از حقيقت آن وجود است يا خارج نيست ؟ يعنى اگر فرض كنيم كه آن وجود در آن مرتبه نباشد خودش خودش است و فقط يك امر خارجى از وى سلب شده ؟ يا آن كه اگر فرض كنيم كه آن وجود در آن مرتبه نباشد و در مرتبهء ديگر باشد خودش خودش نيست و هويّت آن وجود عين مرتبهء آن است ؟ و
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 117
مساهمون: محمد باقر شريعتى سبزوارى
ص١١٧