پديد آمدن و از بين رفتنها كه در نظر ظاهربين ما نمودار مىشود هيچ يك از آنها موجوديت و معدوميت واقعى و حدوث و فناى حقيقى نيست بلكه صرفاً كيفيات مختلف تجزيه و تركيبها و انواع گوناگون ارتباطاتى است كه اجرام و مواد ثابت جهان با يكديگر پيدا مىكنند ، پس : « در اين دنيا هيچ معدومى موجود و هيچ موجودى معدوم نمىشود » .
راه فلسفى و عقلانى اين است كه اگر بنا بشود موجود معدوم بشود يا معدوم موجود بشود لازم مىآيد كه وجود تبديل به عدم يا عدم تبديل به وجود بشود و عقلًا محال است كه وجود و عدم به يكديگر تبديل بشوند ، زيرا مستلزم تناقض است . آنچه در ضمن سؤال بيان شد كه از بيانات گذشته استنباط شده است ، بيان اشكال فلسفى مطلب به طرز ديگر است .
چنان كه واضح است اين هر دو راه ما را به يك قانون هدايت مىكند و به يك نتيجه مىرساند و آن اين كه موجود معدوم و معدوم موجود نمىشود و همه چيز ازلى و ابدى است .
اما راه اول كه اولين بار توسط لاوازيه پيموده شده از دو جنبه مورد خدشه و مناقشه واقع شده : يكى از اين جنبه كه تجربيات و مطالعات دانشمندان بعدى پايهء اصل بقاى ماده را متزلزل ساخته و ثابت كرده كه فرض اجسام و مواد فناناپذير و غيرقابل زوال صحت ندارد و فرضاً ما ناچار بشويم كه براى موجودات اين جهان يك مايهء اصلى و « هيولاى اولى » قائل شويم و نام آن را « مادة المواد » بگذاريم آن مادةالمواد به درجاتى سادهتر و بسيطتر از اجرام و موادى است كه لاوازيه فرض كرده ، و فرض آن مادةالمواد با موجود شدن و معدوم شدن و حادث شدن و فانى شدن حقيقى و واقعى اشياء منافات ندارد . بحث مادةالمواد با توجه به سير تاريخى آن مسئله از قديمترين ازمنه تا عصر حاضر ، در مقالهء 10 خواهد آمد و در آن جا در اطراف قانون لاوازيه و آنچه علم امروز دربارهء اين قانون مىگويد بحث خواهد شد .
اشكال ديگر آن كه ما فرضاً اجرام و مواد مورد فرض لاوازيه را ثابت و لايزال بيندازيم نمىتوانيم به مدعاى وى كه اعم از دليلى است كه آورده تسليم شويم ، زيرا حداكثر دليل تجربى او اين است كه مواد و اجرام جهان ثابت و هميشگى است و حال آن كه مدعاى وى اعم از مواد و اجرام است و شامل همه چيز است يعنى لاوازيه به جاى اين كه بگويد « اجرام اين
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 116
مساهمون: محمد باقر شريعتى سبزوارى
ص١١٦