سير اجمالى از تطوّرات فلسفه
براى آشنايى بهتر دانشآموزان ، تحولات فلسفى را به شكل گذرا در اين مقام اشاره مىكنيم :
در قرون وسطى به مجموعه علومى كه در مدارس وابسته به كليسا تدريس مىشد و شامل دستور زبان و قواعد ادبى بود ، فلسفه « اسكولاستيك » مىگفتند .
طرح مباحث عقلانى در اين دوره براى توجيه عقايد مسيحيت از ديدگاه كليسا صورت مىگرفت . انتخاب مباحث فلسفى از افلاطون نيز به دست ارباب كليسا بود . در پايان اين دوره نظرات ارسطو نيز تدريس مىشد .
پس از قرن چهاردهم و ظهور رنسانس و تحول علمى كه به فرو ريختن پايههاى فكرى و اعتقادى و پيدايش بحران دينى انجاميد ، روحيهء شكاكىگرى پيدا شد . ارباب مسيحى كوشيدند تا مذهب را از علم و عقل جدا سازند تا از اين طوفان مصونيت پيدا كند ، ولى فيلسوفان تلاش كردند تا پايگاه محكمى براى تعقل و فلسفه پيدا نمايند .
در قرن هفدهم ميلادى دكارت به بازسازى فلسفه همت گماشت و شك را نخستين گام براى درك واقعيتها قلمداد كرد كه حداقل وجود شك كننده را به اثبات مىرساند :
« من شك مىكنم پس هستم » .
در اواخر همين قرن بود كه مكتب تجربهگرايى در انگلستان رواج يافت ، ليكن در قرن هيجدهم مجدداً به شكگرايى منتهى گرديد .
در نيمهء قرن هجده مكتب فلسفى جديدى در آلمان به وسيلهء كانت پايه ريزى شد كه علوم هندسه ، رياضى و طبيعى را از علوم قطعى به شمار آوردند ؛ ولى فلسفهء متافيزيك را قابل حل علمى و تجربى ندانستند . پس از كانت چند تن از فيلسوفان آلمانى با الهام از مكتب اصالت عقل و علم وى و افزايش مايههاى عرفانى براى جبران كاستىهاى آن ، فلسفهء جديدى را به اسم « فلسفهء رمانتيك » به وجود آوردند .
هگل با استفاده از فيلسوفان معاصرش مانند فيخته و شلينگ و بررسى نقادانه از سخنان ايشان ، فلسفهء « ايدئاليسم عينى » را ساخت .
به نظر اين فيلسوف ، پديدههاى جهان همگى انديشهء روح مطلق است كه بر اساس قوانين منطق ديالكتيك پديد آمده و تكامل مىيابند .