تبديلى صورت بگيرد .
روى هم رفته ، مَثَل اين علوم و فلسفه ، مَثَل يك خاركن است كه تيشهء خود را برداشته و براى كندن خار رهسپار كوه مىشود ؛ اگر كسى از كوه سرازير شود و به وى بگويد : « مرو ، چيزى نيست » . معناى سخن وى اين است كه در كوه خارى نيست ، زيرا در ظرف غرض خاركن ، چيز و خار ، يكى است ( خار / چيز ) . و البته معناى سخن وى اين نيست كه كوه و سنگ و خاك و سبزه و هيچ موجودى نيست . و اگر اين سخن به صيادى كه سلاح به دست گرفته و متوجه كوه است گفته شود ، معناى چيز ، شكار خواهد بود ، زيرا پيش شكارچى چيز و شكار يكى است ( چيز / شكار ) . و همچنين . . . .
ولى كسى كه هدف عمومى دارد اين سخن ( چيزى نيست ) براى وى معناى بسيار وسيعى دارد بهطورى كه ناچار است بگويد دروغ است ، زيرا چيزى نيست . از ديدگاه فلسفه يعنى هيچ نوع وجودى در آنجا نيست ؛ نه مجرد و نه مادى ، نه سبزه و نه سنگ ريزه و . . . .
مثال سه : يك نظريهء علمى اگر ابطال شود مىتواند بهطور ناقص و جزئى صحيح باشد ، اما ابطال يك قانون فلسفى به منزلهء ريشه كن شدن آن قانون است ؛ يعنى فى المثل اگر كليت قانونِ تساوىِ زواياى تابش و بازتاب باطل شود ، باز هم محال نيست كه در مواردى اين دو زاويه ، مساوى باشند ؛ اما اگر قانون اتكاى معلول به علت ابطال گردد ، ديگر محال است كه حتى يك معلول هم متكى به علت باشد .
و همچنين اگر در يك مورد هم قانون « نياز معلول به علت » و « سنخيت بين علت و معلول » نقض شود ، ديگر بحث علت و معلول نخواهيم داشت . بلكه هر چيزى ممكن است بدون تناسب ، از چيز ديگرى توليد شود ؛ گندم از ذرت به وجود آيد و گربه از انسان و كرگدن از دل سنگ زاده شود و هرج و مرج به وجود آيد . و يا هيچ چيز از هيچ چيز توليد نگردد و جهان راكد باشد .
از بيان گذشته نتيجه گرفته مىشود كه ، با نظر مثبت و منفى كه از علوم ديگر گرفته شده يك نظريهء مثبت يا منفى فلسفى را نمىتوان رد كرد ؛ مثلًا علوم طبيعى مىگويد : ادراكات ، مولود مغز است يا رؤيت به وسيلهء دستگاه چشم صورت مىگيرد و نه غير آن ؛ ولى فلسفه مىگويد : ادراكات ، مولود روح مىباشد و سلسلهء مغز و اعصاب زمينه و ابزار كارند و رؤيت فقط به وسيلهء چشم صورت نمىگيرد ، بلكه روح با ابزار چشم مىبيند و تشخيص مىدهد كه
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 86
مساهمون: محمد باقر شريعتى سبزوارى
ص٨٦