در صورت اعتقاد به تغيير مفاهيم ذهنى بايد يكسره راه سوفسطاييان را پيمود ، زيرا هر قضيه و قانون علمى و رياضى كه در ذهن ما هست پس از اندك زمانى بايد جاى خود را به اصول ديگر بدهد ؛ بنابراين ما حقايق ثابت و پابرجايى نداريم ، تمام حقايق پس از مدتى ابطال مىشوند ، پس بشر هرگز نمىتواند در هيچ نوع علم و معرفتى به اصولى اطمينان پيدا كند .
نكتهء 2 :
از بيانى كه در رابطهء فلسفه با علوم گذشت ، دستگير مىشود كه ،
1 - علوم از راه اثبات وجود موضوع بهطور كلى نيازمند به فلسفه مىباشند .
2 - نظر فلسفه با نظرهاى ساير علوم از راه اطلاق و تقييد عموم و خصوص مختلف مىباشند .
فلسفه به مطلق وجود نظر دارد و در مورد وجود از آن جهت كه وجود است بدون تعين و تقيد خاص بحث مىكند ، در حالى كه علم به بررسى يك موجود معين مىپردازد آن هم از نظر خواص و آثار ، نه بود و نبود ؛ مثلًا دربارهء خواص موجود از آن جهت كه گياه است و يا از آن جهت كه حيوان است بررسى مىنمايد و در تحقيقات خود مقيد به وجودهاى مشخصى مىباشد ؛ به عنوان مثال : اگر هر موجودى را داراى شكلى خاص ، و سطحى معين در هستى بدانيم ، فلسفه مساحت كلى اين سطح و خواص آن را مورد بحث قرار مىدهد و به هيچ شكل خاصى در محدودهء آن شكل ، كار ندارد . بنابراين ، فلسفه دربارهء مطلق وجود - خواه وجود مادى باشد يا مجرد ، از سنخ اعراض باشد يا جواهر ، ممكن باشد يا واجب - بحث مىكند ؛ ولى علم در حيطهء ماده و جهان مادى از نظر خواص و آثار به گفتگو مىپردازد ؛ يعنى بررسى وجود خاصى با قيدهاى مادى بودن در حيطهء علم قرار مىگيرد ؛ به اين معنا كه بحث مادى ، اثبات وجود مادى و نفى وجود مادى مىكند نه مطلق وجود ، زيرا كاوش هر علم در اطراف موضوع بحث خويش خواهد بود . پس در صورتى كه موضوع وى مادى بوده باشد ، نفى و اثبات وى از ماده تجاوز ننموده و حق تعرض به غير ماده نفياً و اثباتاً نخواهد داشت ؛ به خلاف فلسفه كه نظر اطلاق داشته و به يك موجود مخصوصى مقصور نيست .
به عبارت ديگر در هر يك از علوم يك يا چند چيز را به عنوان « موضوع » زمينهء كاوش و فعاليت خود قرار مىدهد و به كشف خواص و آثار آن مىپردازد و اما موضوع و زمينهء فعاليت فلسفه ، وجود مطلق است . بنابراين هر يك از علوم در يك محيط محدود سير مىنمايد و نظريات