در پاسخ مىگوييم :
اولًا : اگر چنانچه فلسفهء ماوراءالطبيعه مانند ساير علوم ، پيوسته در تحول نمىباشد ، علتش اين است كه ساير علوم روى فرضيههايى كار مىكنند كه با پيشرفت و توسعهء تجربه تحول پيدا مىكند ؛ ولى فلسفه روى بديهيات كار مىكند و نظر علمى ثابت نتيجه مىدهد .
و گواه اين سخن اين است كه در جاهايى كه مقدمات خود را از علوم مىگيرد ؛ مانند فلكيات و جواهر و اعراض و بحثهاى ديگر ، فلسفه نيز مانند علوم با تحول فرضيهها متحول مىشود .
دكتر شريعتمدارى در كتاب فلسفهء خود پس از نقل كلام علّامه مبنى بر اين كه علوم روى فرضيههايى كار مىكنند ؛ ولى فلسفه روى بديهيات ، مىگويد : « در اين قسمت چند نكته قابل بحث است :
اوّل اين كه اگر واقعاً تحقيقات فلسفى مبنى بر چند اصل يا امر بديهى هستند ، آيا اين رشته ارزش آن را دارد كه متفكران دربارهء آن بحث كنند و به بررسى چند اصل بديهى و نتايج بديهىتر بپردازند ؟
دوم اين كه اين اصول در نظر چه اشخاصى بديهى هستند ؟ از باب نمونه ، اصل اين كه هر شىء از دو جنبهء وجود و ماهيت تشكيل شده يا اين كه اصل در تحقق ، وجود است و نيز اصل يكسان بودن وجود و واقعيت ، براى چه فردى بديهى است ؟ آيا هر كس به آسانى مىتواند اين دو جنبه را از هم متمايز سازد و بدون تأمل به تركيب شىء از آنها حكم كند ؟ آيا آن كه اصل در تحقق را ماهيت مىپندارد و ضمناً فيلسوف هم خوانده شود از درك يك اصل به اصطلاح بديهى ، كه همان اصالت وجود باشد ، عاجز است ؟ آيا آن كه با استفاده از تحقيقات علمى ، وجود را به عنوان امرى ثابت مورد انكار قرار مىدهد و جهان يا اشيا را متغير تلقى مىكند ، قدرت درك اين امور بديهى را ندارد ؟ حداقل در اين ماده بايد معناى بديهى و اين كه اين اصول براى چه شخصى بديهى تلقى مىشوند مشخص شود .
نكتهء ديگر مربوط به اختلاف آراى فلاسفه است ؛ اگر آراى فلسفى از چند اصل بديهى به دست مىآمدند ، چرا اين همه اختلاف ميان فيلسوفان باشد ، چرا افلاطون كليات يا مُثُل را امور واقعى تلقى مىكند ، در صورتى كه ارسطو جزئيات را واقعى فرض مىكند ؟ چرا يكى روح را امرى مجرد و قبل از پيدايش بدن موجود مىپندارد و ديگرى روح را به صورت
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 79
مساهمون: محمد باقر شريعتى سبزوارى
ص٧٩